ترجمه "sensor" به فارسی

حسگرها, حسگر, حسگرها بهترین ترجمه های "sensor" به فارسی هستند.

sensor
+ اضافه کردن

آلمانی-فارسی فرهنگ لغت

  • حسگرها

    Nun, sollte ich Ihnen erzählen, was eines Nachts passierte als alle Sensoren aufhörten zu funktionieren.

    خوب حالا باید به شما بگم که یک شب چه اتفاقی افتاد وقتی که حسگرها از کار افتادند.

  • ترجمه‌های ایجاد شده الگوریتمی را نشان دهید

ترجمه خودکار " sensor " به فارسی

  • Glosbe

    Glosbe Translate
  • Google

    Google Translate

ترجمه با املای جایگزین

Sensor noun masculine دستور زبان
+ اضافه کردن

آلمانی-فارسی فرهنگ لغت

  • حسگر

    technisches Bauteil zur Erfassung von physikalischen, chemischen oder stofflichen Eigenschaften

    Wir empfehlen, die Sensoren auf ein leichteres Gewicht einzustellen.

    که حسگر ها رو از اول و جوري تنظيم کنيم که به وزنِ کمتري حساسيت نشون بدن.

  • حسگرها

    Nun, sollte ich Ihnen erzählen, was eines Nachts passierte als alle Sensoren aufhörten zu funktionieren.

    خوب حالا باید به شما بگم که یک شب چه اتفاقی افتاد وقتی که حسگرها از کار افتادند.

  • آشكارسازها

  • نقشهبردار موضوعي

تصاویر با "sensor"

عباراتی شبیه به "sensor" با ترجمه به فارسی

اضافه کردن

ترجمه های "sensor" به فارسی در زمینه، حافظه ترجمه