ترجمه "Chief" به فارسی
رأس، سرور، سرآمد, مدیر, فرنشین بهترین ترجمه های "Chief" به فارسی هستند.
Chief
-
رأس، سرور، سرآمد
-
ترجمههای ایجاد شده الگوریتمی را نشان دهید
ترجمه خودکار " Chief " به فارسی
-
Glosbe Translate
-
Google Translate
ترجمه با املای جایگزین
chief
adjective
verb
noun
دستور زبان
A leader or head of a group of people, organisation, etc. [from 13th c.] [..]
-
مدیر
noun masculinehead of an organization
Why is a chief bureau of a Brazilian newspaper in Beijing interested in Iranian bloggers?
چرا مدیر دفتر یکی از روزنامههای برزیلی در پکن، علاقه به بلاگرهای ایرانی دارد؟
-
فرنشین
nounhead of an organization
-
سرور
noun
-
ترجمه های کمتر
- رئیس
- سالار
- سر
- قائد
- فرمانده
- اصلی
- کل
- ارشد
- عمده
- سرکرده
- سردسته
- امیر
- پیشوا
- خانسالار
- مهترین
- مهشت
- پیشگه
- کدیور
- کهبد
- سرکارگر
- کیا
- مهتر
- (در نشان های نجابت خانوادگی) بخش بالایی سپر (حدود یک سوم آن)
- (قدیمی) chiefly
- (قدیمی) پر ارزش ترین
- (معمولا حرف بزرگ - نیروی دریایی) ناو استوار یکم
- رئیس قبیله
- رئیس-فرمانده-عمده-اصلی
- مدیر ماشین
عباراتی شبیه به "Chief" با ترجمه به فارسی
-
مدیر ارشد مالی-رئیس کل امور مالی · مدیر امور مالی
-
مدیر ارشد فناوری اطلاعات
-
(امریکا) فرماندهان ستاد مشترک (نیروهای زمینی و هوایی و دریایی و تفنگ داران دریایی)
-
مدیر عملیات
-
استوار نیروی هوایی · سر استوار نیروی هوایی
-
رئیس کل-رئیس اجرایی-دبیر کل
-
مدیر ارشد اطلاعات
-
افسر ارشد تحقیقات
اضافه کردن مثال
اضافه کردن