ترجمه "Design" به فارسی

طرح، نقشه, طراحی, طرح بهترین ترجمه های "Design" به فارسی هستند.

Design

A format used by the Bentley MicroStation CAD program to store drawing files.

+ اضافه کردن

انگلیسی-فارسی فرهنگ لغت

  • طرح، نقشه

    We go from a CAD drawing, a design, to a prototype to manufacturing.

    ما از نقشه اتوکد، به طرح نقشه اولیه تا نقشه ساخت نمونه می رویم.

  • ترجمه‌های ایجاد شده الگوریتمی را نشان دهید

ترجمه خودکار " Design " به فارسی

  • Glosbe

    Glosbe Translate
  • Google

    Google Translate

ترجمه با املای جایگزین

design verb noun masculine دستور زبان

A plan (with more or less detail) for the structure and functions of an artifact, building or system. [..]

+ اضافه کردن

انگلیسی-فارسی فرهنگ لغت

  • طراحی

    noun

    art of designing [..]

    So he designed and went and started a village science program.

    پس او رفت و یک برنامه ی علوم برای روستا ها را طراحی کرد.

  • طرح

    noun

    The windows on the upper floors are smaller, round, and feature stained glass designs.

    پنجرههای دو طبقه بالایی کوچک تر، دایرهای شکل، و با شیشههای رنگی طرح دارند.

  • نقشه

    noun

    Wondering if this is all a big gag designed to scare me.

    نمیدانم که این فقط یک نقشه مهوع برای ترساندن من بوده است یا نه.

  • ترجمه های کمتر

    • دیزاین
    • طراحی کردن
    • قصد
    • هدف
    • الگو
    • طرازیدن
    • نقش کردن
    • برنامه
    • نقش
    • ترتیب
    • مقصود
    • نیت
    • صفحه
    • ابداع
    • نهرنگ
    • الگوسازی
    • انگاره
    • نگار
    • پروژه
    • نتیجه
    • رونگار
    • نقشبندی
    • نگاریدن
    • نگاره
    • کروکی
    • پیامد
    • گزار
    • مرام
    • عزم
    • (برای هدفی) کنارگذاشتن
    • (جمع - معمولا با: on یا upon) نقشه ی نابکارانه داشتن
    • (در فکر خود) مطرح کردن
    • - پردازی
    • ابداع کردن
    • الگوسازی کردن
    • انگاره کشی کردن
    • برنامه ریزی
    • برنامه ریزی کردن
    • برنامه کار
    • تخصیص دادن
    • تدبیر کردن
    • ترتیب دادن
    • ترتیب رنگ ها و شکل ها
    • تعبیه کردن
    • تنظیم کردن
    • خیال (کاری را) داشتن
    • در نظر داشتن
    • در نظر گرفتن
    • رسم کردن
    • شرح حال
    • طرح ریزی
    • طرح ریزی کردن
    • طرح و اجرا کردن (به ویژه امور هنری)
    • قصد داشتن
    • مشیت 0
    • منظور کردن
    • نقش و نگار
    • نقشه کشی
    • نقشه کشیدن
    • نقشه ی چیزی را طرح کردن
    • نقشگری 2
    • نهرنگ کردن
    • نهرنگ گری
    • هدف سو داشتن 1
    • هنر طراحی
    • پردازش کردن

تصاویر با "Design"

عباراتی شبیه به "Design" با ترجمه به فارسی

اضافه کردن

ترجمه های "Design" به فارسی در زمینه، حافظه ترجمه