ترجمه "Major" به فارسی

مهم, بزرگ, سرگرد بهترین ترجمه های "Major" به فارسی هستند.

Major noun proper دستور زبان

An army officer title in most countries [..]

+ اضافه کردن

انگلیسی-فارسی فرهنگ لغت

  • مهم

    adjective

    Major technologies are entering the manufacturing space,

    تکنولوژیهای مهم و بزرگ دارن وارد فضای تولید میشن،

  • ترجمه‌های ایجاد شده الگوریتمی را نشان دهید

ترجمه خودکار " Major " به فارسی

  • Glosbe

    Glosbe Translate
  • Google

    Google Translate

ترجمه با املای جایگزین

major adjective verb noun دستور زبان

a military rank between captain and lieutenant colonel [..]

+ اضافه کردن

انگلیسی-فارسی فرهنگ لغت

  • بزرگ

    adjective

    As to major differences, suppose a family member is in a cohabitation relationship.

    برای مثال اختلافات بزرگ، فرض کنید که یکی از اعضای خانواده با جنس مخالف زندگی می کند.

  • سرگرد

    noun

    افسر ارشد نظامی

    Please accept this as my formal surrender, major.

    لطفا اين رو به عنوان تسليم رسمي از من قبول کنيد ، سرگرد.

  • عمده

    adjective

    And there is a major shift coming on the horizon.

    و یک تغییر عمده ای در افق در حال وقوع است.

  • ترجمه های کمتر

    • ارشد
    • کلان
    • برتر
    • بُزُرگ
    • مهاد
    • مهست
    • مهین
    • اساسی
    • کبیر
    • والاتر
    • رشید
    • وخیم
    • بالغ
    • مافوق
    • (آموزش دانشگاهی) رشته اصلی
    • (ارتش) سرگرد
    • (موسیقی) ماژور
    • بزرگتر
    • به سن قانونی رسیده
    • در یک رشته ی اصلی تحصیل کردن

عباراتی شبیه به "Major" با ترجمه به فارسی

  • (نجوم) دب اکبر · استارگان بزرگ خرس · خرس بزرگ · دباکبر
  • (در کاخها و خانه های اشرافی) سرپیشخدمت · (مزاح آمیز) پیشخدمت · مباشر کل · مستخدم · نوکر
  • (امریکا) گروه ورزشی حرفه ای (به ویژه در بیس بال)
  • سوم بزرگ
  • بابزیا ماژور
  • حمله بزرگ صرع
  • اکثریت · اکثریت مطلق · اکثریت مطلق (بیش از پنجاه در صد)
  • اکثریت خاموش
اضافه کردن

ترجمه های "Major" به فارسی در زمینه، حافظه ترجمه