ترجمه "boned" به فارسی
(در ترکیب) دارای نوع به خصوصی استخوان, استخوان گرفته (مثل ماهی سرخ کرده), بی استخوان (گوشت) بهترین ترجمه های "boned" به فارسی هستند.
boned
adjective
verb
دستور زبان
Simple past tense and past participle of bone. [..]
-
(در ترکیب) دارای نوع به خصوصی استخوان
-
استخوان گرفته (مثل ماهی سرخ کرده)
-
بی استخوان (گوشت)
-
دارای استخوان (مثل شکم بندهای سابق)
-
ترجمههای ایجاد شده الگوریتمی را نشان دهید
ترجمه خودکار " boned " به فارسی
-
Glosbe Translate
-
Google Translate
عباراتی شبیه به "boned" با ترجمه به فارسی
-
زغال استخوان
-
قال
-
محفل مخفی جمجمه و استخوان
-
اختلالات خونسازی · اختلالات مغز استخوان · اختلالات میلوپرولیفراتیو
-
تومور استخوان
-
(بیشتر در مورد شکم بندهای قدیمی زنان) با استخوان محکم و سفت کردن (معمولا استخوان نهنگ) · (جمع) استخوان بندی · (جمع) بدن (زنده یا مرده) لاش · (خودمانی) سخت وباشتاب مطالعه کردن (مثلا برای امتحان) (معمولا با up) · (در لباس های زنانه ی قدیمی) استخوان شکم بند · (کاربرد غیردقیق) عاج · استخوان · استخوان کوبیده ی حیوانات که در ساختن برخی چینی های ظریف و همچنین کود و خوراک دام کاربرد دارد · استخوان گوشت را درآوردن · استخوانی · استخون · اسکلت · با گرد استخوان کود دادن 0 · تاس · تخته های پهنی که در نمایش های مذهبی برای ایجاد صدا به هم می زنند · خواستن · دندان فیل · رجوع شود به bone white · رنگ عاج · ساخته شده از استخوان · ستخوان · طاس (طاس نرد) · عاج · ماده ی استخوان مانند · ناوختسا
-
روغن استخوان (روغن غلیظ و سیاه رنگی که از تلاشی و تقطیر استخوان به دست می آید)
اضافه کردن مثال
اضافه کردن