ترجمه "borderline" به فارسی

مرز, حد, بینابین بهترین ترجمه های "borderline" به فارسی هستند.

borderline adjective noun دستور زبان

nearly; not clearly on one side or the other of a border or boundary, ambiguous. [..]

+ اضافه کردن

انگلیسی-فارسی فرهنگ لغت

  • مرز

    noun

    You're on antidepressant medication for a borderline personality disorder.

    تو تحت مداواي ضد ديپرس هستي براي نزديک بودن به مرز اختلال شخصيتي

  • حد

    noun

    I drifted to the borderline of the unconscious and slipped over it at last.

    تدریجاً به سر حد بیخبری پای گذاردم و از خود بیخود شدم.

  • بینابین

  • ترجمه های کمتر

    • نوارمرزی
    • سرحد
    • مبهم
    • میان
    • تحدید حدود
    • حد واسط
    • خط سرحدی
    • خط فاصل
    • روی مرز
    • نه این و نه آن
  • ترجمه‌های ایجاد شده الگوریتمی را نشان دهید

ترجمه خودکار " borderline " به فارسی

  • Glosbe

    Glosbe Translate
  • Google

    Google Translate

عباراتی شبیه به "borderline" با ترجمه به فارسی

اضافه کردن

ترجمه های "borderline" به فارسی در زمینه، حافظه ترجمه