ترجمه "coordinated" به فارسی

هماهنگ ترجمه "coordinated" به فارسی است.

coordinated adjective verb دستور زبان

Simple past tense and past participle of coördinate. [..]

+ اضافه کردن

انگلیسی-فارسی فرهنگ لغت

  • هماهنگ

    adjective

    It's keeping me standing. It's involved in coordinated movement.

    اون منو ایستاده نگه میداره.اون درگیر حرکات هماهنگ است.

  • ترجمه‌های ایجاد شده الگوریتمی را نشان دهید

ترجمه خودکار " coordinated " به فارسی

  • Glosbe

    Glosbe Translate
  • Google

    Google Translate

عباراتی شبیه به "coordinated" با ترجمه به فارسی

  • دستگاه مختصات گرانیگاهی
  • دستگاه مختصات
  • بازی هماهنگی
  • عرض آسمانی
  • (ریاضی) مختصات کارتزین · هماراهای دکارتی
  • (از نظر رتبه یا تربیت و غیره) برابر · (دستور زبان) همپایه · (ریاضی) مختص (مختصات) · (شیمی) کوئوردینانس شدن · (نقشه ی جغرافی) طول و عرض · (پوشاک و چمدان و غیره - جمع) یک دست · آراستن · آراینده · مختص · مختصات · مختصاتی · مختصه · منظم کردن · مکان نما · هم آراستن · هم تراز · هم رتبه · هم رسته · هم پایه · همارا · همارا کردن یا شدن · هماهنگ کردن · هماهنگ کردن یا شدن · هماهنگ کردن- موزون ساختن · وابسته به هماهنگی یا همارایی · یک سرویس (coordinate هم می نویسند)
  • دستگاه مختصات استوایی
  • (شیمی) همتافت همارا (ترکیب یک یا چند اتم با یک اتم مرکزی توسط یک جفت الکترون که متعلق به اتم مرکزی نیستند) · ترکیبات کمپلکس · کمپلکس کوئوردینانسی (coordinate valence هم می گویند)
اضافه کردن

ترجمه های "coordinated" به فارسی در زمینه، حافظه ترجمه