ترجمه "defining" به فارسی

تصریح کردن, تعریف کردن, تعیین کننده بهترین ترجمه های "defining" به فارسی هستند.

defining verb noun

Present participle of define. [..]

+ اضافه کردن

انگلیسی-فارسی فرهنگ لغت

  • تصریح کردن

  • تعریف کردن

    Verb

    But it was a defining time for me as a young boy.

    اما زمان مناسبی برای تعریف کردن خودم به عنوان ی پسربچهای باشم.

  • تعیین کننده

  • محدود کردن

  • ترجمه‌های ایجاد شده الگوریتمی را نشان دهید

ترجمه خودکار " defining " به فارسی

  • Glosbe

    Glosbe Translate
  • Google

    Google Translate

عباراتی شبیه به "defining" با ترجمه به فارسی

  • درست تعیین یا معنی نشده · مبهم · نامشخص · نامعلوم · نامعین
  • (کاملا) معلوم · معین · واضح
  • سیمز سیستمهای اطلاعاتی را به عنوان ابزاری برای دستیابی به منافع بیشتر برمیشمرد.
  • تعریف شد
  • معادله معرف
  • (حدود و ثغور چیزی را) معلوم کردن · (عکس و غیره) به روشنی نشان دادن · (ماهیت چیزی را) معلوم کردن · (واژه) معنی دادن یا کردن · (ویژگی چیزی را) برشمردن · تعریف کردن · تعیین کردن · تمیز دادن · توضیح دادن · شرح دادن · شناساندن · متمایز کردن · محدود کردن · مشخص کردن · معین کردن · چم داشتن · چم کردن
  • حسابداری کارفرما برای مزایای تعریف شده طرح بازنشستگی
  • راديوي نرم افزاري
اضافه کردن

ترجمه های "defining" به فارسی در زمینه، حافظه ترجمه