ترجمه "face" به فارسی

چهره, رخ, صورت بهترین ترجمه های "face" به فارسی هستند.

face verb noun دستور زبان

(anatomy) The front part of the head, featuring the eyes, nose, and mouth and the surrounding area. [..]

+ اضافه کردن

انگلیسی-فارسی فرهنگ لغت

  • چهره

    noun

    front part of head [..]

    Her face was red.

    چهره او قرمز بود.

  • رخ

    noun

    front part of head [..]

  • صورت

    noun

    front part of head [..]

    Not a freckle of your face or a cell of your brain.

    نه حتی یک کک مک صورت و یا سلول مغزت را.

  • ترجمه های کمتر

    • روی
    • رو
    • رخسار
    • سطح
    • نما
    • ظاهر
    • سیما
    • دادن
    • قیافه
    • نگاه
    • بر
    • کنار
    • شکلک
    • پیکر
    • رویه
    • پهلو
    • وجه
    • آبرو
    • بزک
    • قدرت
    • فواره
    • تروص
    • لچ
    • ناصیه
    • هنایش
    • حیثیت
    • گستاخی
    • (ارتش - مشق نظامی) - گرد کردن 7
    • (به سویی) گرداندن
    • (خیاطی) سجاف دار کردن
    • (در مورد ساختمان و غیره) رو به طرفی بودن 2
    • (ساعت) صفحه
    • (سنگ تراشی) صیقلی کردن 5
    • (شکل هندسی) ضلع
    • (ورق بازی و غیره را) رو کردن
    • (ورق بازی و چرم و پارچه و غیره) رو (در برابر پشت back)
    • (چاپ) رویه ی حرف
    • ادا و اصول
    • اسباب توالت
    • برو رو
    • تن در دادن
    • حالت صورت
    • رجوع شود به topography
    • رو به رو شدن با
    • رو در رو شدن 3
    • رو کردن به
    • روکار کردن
    • روکش کردن
    • رویه دار کردن 8
    • صافکاری کردن
    • صورت کلیشه 1
    • ظاهر متن (در برابر فحوای آن)
    • مالیدن به
    • متن بدون تفسیر و توضیح
    • مقابله کردن با
    • نشان دادن 6
    • نماسازی کردن
    • وجه (هندسه)
    • پذیرفتن 4
    • پرداختن به
    • پررویی 0
    • چهره را (به سویی) گرداندن
  • ترجمه‌های ایجاد شده الگوریتمی را نشان دهید

ترجمه خودکار " face " به فارسی

  • Glosbe

    Glosbe Translate
  • Google

    Google Translate

تصاویر با "face"

عباراتی شبیه به "face" با ترجمه به فارسی

اضافه کردن

ترجمه های "face" به فارسی در زمینه، حافظه ترجمه