ترجمه "fellow" به فارسی

شخص, همتا, مرد بهترین ترجمه های "fellow" به فارسی هستند.

fellow adjective verb noun دستور زبان

A companion; a comrade; an associate; a partner; a sharer. [..]

+ اضافه کردن

انگلیسی-فارسی فرهنگ لغت

  • شخص

    noun

    But this other fellow here, his probation reports are a disgrace.

    اما اون يکي شخصي که اينجاست ، گزارشات آزادي مشروط ايشون ، مايه بي آبروييه.

  • همتا

    noun
  • مرد

    noun

    You are a good fellow. I can see that.

    شما، مرد خوبی هستید و من این را به چشم میبینم.

  • ترجمه های کمتر

    • دوست
    • همکار
    • پسر
    • رفیق
    • شریک
    • همقطار
    • دون
    • همدست
    • حیوانی
    • خاطرخواه
    • طاق
    • همانند
    • نوکر
    • حیونک
    • همیار
    • بورسیه
    • لنگه
    • (در اصل) همکار
    • (در مورد فرهنگستان و انجمن های دانشمندان) عضو
    • (عامیانه) خواستگار
    • (عامیانه) طفلک
    • (عامیانه) مرد
    • (مذکر) آدم
    • (مهجور) آدم خشن و بی ادب
    • (مهجور) مردی که از طبقات پایین تر باشد
    • (یکی از دو چیز مشابه) تا
    • انباز (به ویژه اگر مرد باشد)
    • عضو هیئت مدیره ی دانشگاه 1
    • فقیر بیچاره
    • نصف جفت
    • هم ...
    • هم رتبه
    • هم زینه
    • هم شان
    • هم طبقه
    • هم قطار
    • هم کار
    • هموند 0
    • پسر بچه
    • کج کلاه
    • گدا مدا
  • ترجمه‌های ایجاد شده الگوریتمی را نشان دهید

ترجمه خودکار " fellow " به فارسی

  • Glosbe

    Glosbe Translate
  • Google

    Google Translate

عباراتی شبیه به "fellow" با ترجمه به فارسی

اضافه کردن

ترجمه های "fellow" به فارسی در زمینه، حافظه ترجمه