ترجمه "half" به فارسی

نصف, نیم, طرف بهترین ترجمه های "half" به فارسی هستند.

half adjective verb noun adverb adposition دستور زبان

(obsolete) part; side; behalf — Wyclif [..]

+ اضافه کردن

انگلیسی-فارسی فرهنگ لغت

  • نصف

    noun

    one of two equal parts into which anything may be divided [..]

    You're not half as clever as you think you are.

    تو نصف هوشی هم که فکر می کنی رو نداری.

  • نیم

    noun

    one of two equal parts into which anything may be divided [..]

    The freight train was held up about half an hour because of a dense fog.

    قطار برای نیم ساعت به علت مه غلیظ توقف کرد.

  • طرف

    noun

    There's a local half wit who spends his time on the beach,' said Favell.

    در همان لحظه صدای فیول را شنیدم:مردی را میشناسم که مدتهاست در همین اطراف زندگی میکند.

  • ترجمه های کمتر

    • ناقص
    • نیمه
    • نصفه
    • نیمچه
    • تقریباً
    • ناتمام
    • لنگه
    • سو
    • اصلا
    • nesf
    • nim
    • آله
    • هافتایم
    • شق
    • (امریکا) نیم دلار
    • (با: not) در هر حال
    • (بسکتبال و فوتبال و غیره) هر یک از دو نیمه ی مسابقه
    • (فوتبال) هاف بک
    • بازیکن میان زمین
    • به هر صورت
    • تا اندازه ای
    • تا حدی
    • نیم ساعت
    • وابسته به نیم یا نصف
  • ترجمه‌های ایجاد شده الگوریتمی را نشان دهید

ترجمه خودکار " half " به فارسی

  • Glosbe

    Glosbe Translate
  • Google

    Google Translate

تصاویر با "half"

عباراتی شبیه به "half" با ترجمه به فارسی

  • تراژدی · نیم چکمه · پوتین
  • (در سلاح چخماقی) نیمه کشیده (در حالی که ماشه قفل است و نمی شود آن را کشید) · چخماق نیم پا
  • نصف قیمت
  • نیمهماراتن
  • (روش گره زدن طناب) گره یک خفتی
  • جامه ی عزاداری (در دوران دوم عزا) · دوران دوم عزاداری (که به جای لباس سیاه جامه ی خاکستری یا سفید می پوشیدند)
  • (دامداری - حیوانی که یکی از والدینش از نژاد پست تری باشد) دورگه · دارای یک پدر یا مادر مشترک · رجوع شود به half-breed · نابرادری · ناتنی · ناخواهری · وابسته به دو رگه ها (half-blooded هم می گویند)
اضافه کردن

ترجمه های "half" به فارسی در زمینه، حافظه ترجمه