ترجمه "homely" به فارسی
زشت, ساده, خودمانی بهترین ترجمه های "homely" به فارسی هستند.
homely
adjective
دستور زبان
Characteristic of or belonging to home, domestic. [from early 14th c.] [..]
-
زشت
adjectiveWhen boys and girls live in the same home, awkward situations can arise.
وقتي دخترها و پسرها زير يک سقف هستند ممکنه موقعيتهاي زشتي پديدار بشه.
-
ساده
adjectiveIn a short time, they took up living in a humble home.
آنان بعد از مدتی کوتاه در خانهای محقّر و ساده مستقر شدند.
-
خودمانی
adjectiveHe is at home here, while it's my first visit.
در اینجا رفتاری خودمانی دارد حال آنکه دفعة اول است که به اینجا میآید.
-
ترجمه های کمتر
- خانگی
- دوستانه
- بدساخت
- خامدست
- نافرهیخته
- مهربانانه
- زمخت
- ناشیانه
- روزمره
- معمولی
- ناشی
- (امریکا) بدقیافه
- (در اصل) وابسته به خانه
- بی ریا
- بی ریخت
- خانه مانند (homey هم می گویند)
- زشت رو
- ساده لوح
- صاف و ساده
- نا آموخته
-
ترجمههای ایجاد شده الگوریتمی را نشان دهید
ترجمه خودکار " homely " به فارسی
-
Glosbe Translate
-
Google Translate
عباراتی شبیه به "homely" با ترجمه به فارسی
-
(بیس بال) پلایت 0 · (جانور و گیاه) زیست بوم · (خانه ی یتیم ها یا کهنسالان یا مستمندان و غیره) - خانه · (در برخی بازی های ورزشی) دروازه · (مجازی) خانواده · (محله یا شهر یا ناحیه ی محل زیست شخص) ماوا · (مسابقه ی ورزشی) در محل اصلی تیم · اجرا شدنی در زیستگاه ورزشکار(ان) · اصلی · اهل بیت · بخانه فرستادن · بسوی خانه · بطرف وطن · بموقع · به خانه یا کاشانه ی خود رفتن · به سرمنزل رسیدن 8 · به سرمنزل مقصود 7 · به لانه رفتن · به مقصد · به مقصد فرستادن · به هدف · بگاه · خاستگاه · خانمان · خانه · خانه دادن · خانه دار کردن · خانه داشتن · خانه ی · خانواده · خانوادگی 1 · خانِه · خانگی · داخلی (در برابر : خارجی یا بیگانه foreign) 2 · در خانه · در خانه قرار دادن · در شهر خود تیم 5 · در منزل · در میهن 6 · رک و بی پرده 4 · زادگاه · زیستگاه · سرمنزل · سرچشمه · شهر · قبر · لانه داشتن 9 · مبدا · مبدا 3 · مرکزی · منزل · منزلگاه · موثر · موطن · میهن · میهنی · وابسته به خانه و کاشانه · وابسته به میهن · وطن · وطنی · پایگاه · کانون خانوادگی · کد · گل · گور
-
بنگاه کفن و دفن · ماتم کده
اضافه کردن مثال
اضافه کردن