ترجمه "inflict" به فارسی

تحمیل کردن, دچار کردن, (تلفات) وارد کردن بهترین ترجمه های "inflict" به فارسی هستند.

inflict verb دستور زبان

To thrust upon; to impose. [..]

+ اضافه کردن

انگلیسی-فارسی فرهنگ لغت

  • تحمیل کردن

    verb

    thrust upon, impose

    I would be inflicting unnecessary pain.

    اینطوری یه درد غیر ضروری بهش تحمیل کردم!

  • دچار کردن

    thrust upon, impose

  • (تلفات) وارد کردن

  • ترجمه های کمتر

    • (درد و زحمت) تحمیل کردن
    • (ضربه و زخم) زدن
    • به سر (کسی) آوردن
    • دچار کردن یا بودن (بیشتر afflict می گویند)
    • ضربت زدن
  • ترجمه‌های ایجاد شده الگوریتمی را نشان دهید

ترجمه خودکار " inflict " به فارسی

  • Glosbe

    Glosbe Translate
  • Google

    Google Translate

عباراتی شبیه به "inflict" با ترجمه به فارسی

  • ضربت اور · ضربت زن
  • تحمیل کردنی · وارد اوردنی
  • (به ویژه آسیب و زیان) خودکرده · انجام شده توسط خود شخص
  • باج · تاوان · تحمیل · تحمیل سازی · تنبیه · جریمه · رنجش · زدن (ضربه یا زخم و غیره) · مایه زحمت · وارد آوردن (خسارت و تلفات) · وضع · کیفر
  • تحمیلی · جزا امیز
  • تحمیلی · جزا امیز
  • باج · تاوان · تحمیل · تحمیل سازی · تنبیه · جریمه · رنجش · زدن (ضربه یا زخم و غیره) · مایه زحمت · وارد آوردن (خسارت و تلفات) · وضع · کیفر
  • ضربت اور · ضربت زن
اضافه کردن

ترجمه های "inflict" به فارسی در زمینه، حافظه ترجمه