ترجمه "information" به فارسی

اخبار, اطلاعات, آگاهی بهترین ترجمه های "information" به فارسی هستند.

information noun دستور زبان

Things that are or can be known about a given topic; communicable knowledge of something. [from 14th c.] [..]

+ اضافه کردن

انگلیسی-فارسی فرهنگ لغت

  • اخبار

    noun p

    communicable knowledge

    I'm sorry to inform you, but that's what the telegram says.

    متاسفم که اين خبر را بهتون ميدم اما اين چيزيه که اينجا نوشته.

  • اطلاعات

    noun

    communicable knowledge [..]

    Sometimes, questions rather than answers provide us with more information.

    گاهی اوقات سوالات بیشتر از پاسخ ها به ما اطلاعات می دهند.

  • آگاهی

    noun

    communicable knowledge

    Philip soon realised that the spirit which informed his friends was Cronshaw's.

    فیلیپ به زودی پی برد که روحی که دوستانش را آگاهی میداد همان روح کر انشا بود.

  • ترجمه های کمتر

    • استحضار
    • اطلاع
    • خبر
    • آگهداشت
    • دانش
    • سوابق
    • آگهداد
    • آگهدادگاه
    • آگهگان
    • (حقوق) عرضحال جنایی
    • (میز یا اداره یا جایی که به پرسش مردم پاسخ داده می شود) اطلاعات
    • (کامپیوتر و تئوری اطلاعات : سنجش اطلاعات موجود در پیام
    • آموخته
    • آگهداشت کامپیوتر
    • اطلاعات کامپیوتری
    • اعلام جرم (صادره از سوی ماiمور تعقیب و غیره ولی نه از سوی grand jury)
    • دادخواست کیفری
    • داده (ها)
    • دانستنی (ها)
    • مطلع سازی
    • هر اطلاعی که بتوان آن را در کامپیوتر انبار کرده و بعدا بازیابی کرد) آگهداد سنجی
  • ترجمه‌های ایجاد شده الگوریتمی را نشان دهید

ترجمه خودکار " information " به فارسی

  • Glosbe

    Glosbe Translate
  • Google

    Google Translate

ترجمه با املای جایگزین

Information
+ اضافه کردن

انگلیسی-فارسی فرهنگ لغت

  • اطلاعات

    noun

    Sometimes, questions rather than answers provide us with more information.

    گاهی اوقات سوالات بیشتر از پاسخ ها به ما اطلاعات می دهند.

  • اطلاعات، اطلاع رسانی

تصاویر با "information"

عباراتی شبیه به "information" با ترجمه به فارسی

  • تاعالطا ءاشفا
  • بهره برداری از اطلاعات
  • سیستم اطلاعات بیمارستان
  • (در اصل) شکل درونی دادن به · (علیه کسی) گزارش یا خبر دادن (با: on یا against) · (قدیمی) بی شکل · (مهجور) الهام گرفتن از · (نادر) آموزاندن · (نهاد و ماهیت اصلی چیزی را) سرشتن · آموزش دادن · آگاه کردن · آگاهاندن · اطلاع دادن · اگاهی دادن · باخبر کردن · بی دیس · خبردادن · دروندیس کردن · سرشار بودن از · فراگیر شدن از · لو دادن · متاثر بودن از · مطلع کردن · ملکه کردن · نداد ع الطا · چغلی کردن · گفتن
  • جمع آوری منظم اطلاعات
اضافه کردن

ترجمه های "information" به فارسی در زمینه، حافظه ترجمه