ترجمه "job" به فارسی

شغل, ایوب, کار بهترین ترجمه های "job" به فارسی هستند.

job verb noun دستور زبان

A task. [..]

+ اضافه کردن

انگلیسی-فارسی فرهنگ لغت

  • شغل

    noun

    economic role for which a person is paid [..]

    She was anxious about her job.

    او نگران شغل خود بود.

  • ایوب

    noun

    The awful tauntings in Job might well appal me.

    آن سرزنشهای دل خراش که در کتاب ایوب آمده است که ممکن است مرا بهراساند.

  • کار

    noun

    I would like to thank you for your great job.

    من می خواهم به شما برای کار بزرگ شما تشکر می کنم.

  • ترجمه های کمتر

    • وظیفه
    • مقاطعه
    • سرقت
    • مقام
    • بنکداری
    • پیشه
    • امرمهم
    • دخش
    • مزدکاری
    • ورزه
    • تابع
    • موضوع
    • رویداد
    • تکلیف
    • ماجرا
    • سمت
    • چیز
    • (اسب یا کالسکه و غیره) کرایه کردن یا دادن 3
    • (انجیل)
    • (انگلیس : عملی که ظاهرا به خاطر منافع همگانی و ملی ولی باطنا به خاطر منافع شخصی انجام می شود) سواستفاده
    • (عامیانه) تبهکاری
    • (عامیانه) قضیه
    • (محلی) رجوع شود به jab
    • انجام کار (یا وظیفه یا قرارداد)
    • بامبول سوار کردن
    • بند و بست
    • بنکداری کردن 0
    • به مقاطعه دادن 2
    • حقه زدن
    • زد و بندکردن
    • عمده فروشی کردن (از تولیدکننده خریدن و به فروشگاه ها فروختن)
    • عمل شاق 1
    • مقاطعه کاری کردن
    • مقاطعه کردن
    • مقاطعه ی عمده پذیرفتن (و به مقاطعه کاران فرعی واگذار کردن)
    • موقعیت شغلی
    • واسطه کاری کردن
    • کار خلاف
    • کار سخت
    • کار قراردادی انجام دادن
    • کار مشکل
    • کار چاق کردن
    • کار کنتراتی
    • کارچاق کنی
    • کتاب ایوب (مخفف آن : Jb)
    • گول زدن
  • ترجمه‌های ایجاد شده الگوریتمی را نشان دهید

ترجمه خودکار " job " به فارسی

  • Glosbe

    Glosbe Translate
  • Google

    Google Translate

ترجمه با املای جایگزین

Job proper noun دستور زبان

(Biblical) A book of the Old Testament and the Hebrew Tanakh. [..]

+ اضافه کردن

انگلیسی-فارسی فرهنگ لغت

  • ایوب

    proper

    biblical and qur'anic character [..]

    The awful tauntings in Job might well appal me.

    آن سرزنشهای دل خراش که در کتاب ایوب آمده است که ممکن است مرا بهراساند.

  • شغل

    noun

    Tom gave up his teaching job to become a full-time studio musician.

    تام شغل معلمی را رها کرد تا به طور تمام وقت در استودیو نوازنده شود.

تصاویر با "job"

عباراتی شبیه به "job" با ترجمه به فارسی

اضافه کردن

ترجمه های "job" به فارسی در زمینه، حافظه ترجمه