ترجمه "level" به فارسی

سطح, طبقه, هموار بهترین ترجمه های "level" به فارسی هستند.

level adjective verb noun دستور زبان

The same height at all places; parallel to a flat ground. [..]

+ اضافه کردن

انگلیسی-فارسی فرهنگ لغت

  • سطح

    noun

    The name of a set of members in a dimension hierarchy such that all members of the set are at the same distance from the root of the hierarchy. For example, a time hierarchy may contain the levels Year, Month, and Day.

    The lower level he called the level of the profane.

    او سطح پایین را 'سطح مادی' نامگذاری کرد.

  • طبقه

    noun

    A level, usually consisting of several rooms, in a building that consists of several levels.

    OK, according to the layout, the chilling towers are kept on the bottom level.

    خب ، با توجه به نقشه طراحي ، برج هاي خنک کننده طبقه پايين قرار دارند.

  • هموار

    adjective

    On all the level spaces there was great concourse of men.

    روی تمام صفحههای هموار، جمع عظیم مردان ایستاده بودند.

  • ترجمه های کمتر

    • صاف
    • تراز کردن
    • فرازی رویه
    • میزان
    • درجه
    • تراز
    • برابر
    • مسطح
    • رده
    • مقدار
    • رتبه
    • راست کردن
    • مستوی، مسطح، تخت
    • همتراز
    • مقام
    • یکدست
    • متعادل
    • رویه
    • هامن
    • افقی
    • متوازن
    • آرام
    • بساردادن
    • ترازمند
    • میانبود
    • زینه
    • ملایم
    • ( رجوع شود به surveyor's level) ارتفاع سطح
    • (ابزار بنایی و معماری) تراز
    • (از نظر رنگ یا تن صدا یا میزان یا جریان و غیره) یکنواخت
    • (با دوربین مساحی) فراز سنجی
    • (به ویژه در مورد نقب ها و کنده راه های معدن) اشکوب
    • (تفنگ و غیره) نشانه گرفتن
    • (خودمانی) بی شیله پیله
    • (زمین و غیره) مسلط
    • (شخصیت و خوی و غیره) همسنگ
    • (فیزیک) چنده 1
    • (قاشق و پیمانه های همانند) لبالب (ولی نه لبریز)
    • (مجازی) مخاطب قرار دادن 1
    • (مقدار ماده ی موجود در یک مایع) در بودش 0
    • ارتفاع سطح
    • اندازه گیری تفاوت ارتفاع
    • با خاک یکسان کردن
    • باخاک یکسان کردن
    • برابر کردن
    • بی شیب
    • بی شیب کردن
    • بی پستی و بلندی
    • تسطیح کردن
    • ثابت 5
    • خراب کردن
    • در اقساط متساوی
    • در بخشه های برابر 6
    • درهم کوفتن
    • دریک سطح
    • روراست بودن (با: with) 7
    • رک و راست
    • سطح افقی
    • صاف کردن
    • قراول رفتن
    • منهدم کردن
    • هامن کردن 8
    • هدفگیری کردن
    • هم ارز کردن (معمولا با: up یا down) 9
    • هم اهمیت
    • هم درجه
    • هم رتبه
    • هم رده 3
    • هم سطح
    • هم فراز کردن
    • همتراز کردن
    • همرتبه کردن
    • همزینه کردن
    • هموار کردن
    • ویران کردن 0
    • پخج کردن
    • پر 2
    • یکدست کردن
    • یکنواخت کردن 4
  • ترجمه‌های ایجاد شده الگوریتمی را نشان دهید

ترجمه خودکار " level " به فارسی

  • Glosbe

    Glosbe Translate
  • Google

    Google Translate

ترجمه با املای جایگزین

Level
+ اضافه کردن

"Level" در فرهنگ لغت انگلیسی - فارسی

در حال حاضر ما هیچ ترجمه ای برای Level در فرهنگ لغت نداریم، شاید بتوانید یکی را اضافه کنید؟ حتماً ترجمه خودکار، حافظه ترجمه یا ترجمه های غیرمستقیم را بررسی کنید.

LeveL
+ اضافه کردن

"LeveL" در فرهنگ لغت انگلیسی - فارسی

در حال حاضر ما هیچ ترجمه ای برای LeveL در فرهنگ لغت نداریم، شاید بتوانید یکی را اضافه کنید؟ حتماً ترجمه خودکار، حافظه ترجمه یا ترجمه های غیرمستقیم را بررسی کنید.

تصاویر با "level"

عباراتی شبیه به "level" با ترجمه به فارسی

اضافه کردن

ترجمه های "level" به فارسی در زمینه، حافظه ترجمه