ترجمه "match" به فارسی
کبریت, مسابقه, همسر بهترین ترجمه های "match" به فارسی هستند.
match
verb
noun
دستور زبان
Device made of wood or paper, at the tip coated with chemicals that ignite with the friction of being dragged (struck) against a rough dry surface. [..]
-
کبریت
noundevice to make fire [..]
Our daughter burned her finger with a match.
دختر ما انگشتش را با کبریت سوزاند.
-
مسابقه
nounsporting event
And you should see me during the match.
و من رو باید در طول مسابقه ببینید.
-
همسر
nounHer father objected to this because he wanted a more distinguished and wealthier match for Andrew.
پدرم با این عمل موافق نیست، زیرا همسر ثروتمندتر و متشخصتری را برای برادرم آرزو میکند.
-
ترجمه های کمتر
- ازدواج
- همتا
- جفت کردن
- جفت
- حریف
- رقیب
- زناشویی
- برابر
- همانند
- نظیر
- هماورد
- لنگه
- تا
- رونوشت
- آورد
- kebrit
- تقباطم
- روگرفت
- ناورد
- هماوری
- همداوی
- پادکوش
- پادکوشی
- همشان
- (با همدیگر) جور
- (باموفقیت) درافتادن (با کسی)
- (در اصل) فتیله ی توپ و بمب و غیره
- برابر بودن (با)
- به ازدواج هم درآمدن یا درآوردن
- به هم آمدن
- جفت بودن
- جفت شدن
- جور شدن یا بودن
- جور کردن
- خوردن (به)
- دست انداختن
- رقابت کردن
- زن دادن
- زورآزمایی کردن 0
- شوهر کردن یا دادن
- شیر یا خط کردن (to flipcoins هم می گویند)
- طنز گفتن
- عضو مجلس اعیان
- قرارداد زناشویی
- لنگه ی هم بودن
- مساوی کردن
- مشابه بودن
- مقابله کردن
- مقایسه کردن 3
- ملاقات كردن
- هم دوش
- هم چشمی کردن
- همانند بودن
- همانند کردن 2
- هماورد (یا رقیب یا حریف یا برابر یا جفت) یافتن یا ارائه دادن
- همتابودن 1
- همسر آینده (احتمالی)
- همسر مناسب
- همسر یافتن (برای کسی)
- کبریت (هر یک از چوب های درون قوطی کبریت)
-
ترجمههای ایجاد شده الگوریتمی را نشان دهید
ترجمه خودکار " match " به فارسی
-
Glosbe Translate
-
Google Translate
تصاویر با "match"
عباراتی شبیه به "match" با ترجمه به فارسی
-
تطبیق الگو
-
(به ویژه در تنیس) آخرین امتیاز برای بردن مسابقه
-
ازدواج به خاطر عشق (نه پول یا مقام و غیره)
-
اصل تطابق هزینه با درآمد
-
پارسیان
-
جفت شدن، تشکیل زوج دادن
-
کبریت بی خطر · کبریت بی خطرر
-
نویسه مشابه با الگو
اضافه کردن مثال
اضافه کردن