ترجمه "mouse" به فارسی

موش, موشواره, موس بهترین ترجمه های "mouse" به فارسی هستند.

mouse verb noun دستور زبان

Any small rodent of the genus Mus [..]

+ اضافه کردن

انگلیسی-فارسی فرهنگ لغت

  • موش

    noun

    computing: input device [..]

    The quiet cat caught the mouse.

    گربهٔ ساکت موش را گرفت.

  • موشواره

    noun

    computing: input device [..]

  • موس

    noun

    computing: input device [..]

    "We need a faster processor and a better mouse."

    " ما به یک پردازشگر سریع تر و یک موس بهتر نیاز داریم."

  • ترجمه های کمتر

    • ترسو
    • مشک
    • موش خانگی
    • آپودموس
    • muš
    • لغزانه
    • مشتانه
    • مشتنی
    • دختر
    • (جانورشناسی) موش (به ویژه گونه ی Mus musculus)
    • (خودمانی) بادکردگی و سیاهی زیر چشم (در اثر ضربه)
    • (مهجور) دریدن (همان طور که گربه موش را می درد)
    • (نادر - خطاب مهرآمیز) خانم
    • (نادر) آدم بزدل
    • (کامپیوتر) ماوس
    • جستجو کردن
    • شکار کردن
    • موش گرفتن
    • موشها
    • پاره کردن
  • ترجمه‌های ایجاد شده الگوریتمی را نشان دهید

ترجمه خودکار " mouse " به فارسی

  • Glosbe

    Glosbe Translate
  • Google

    Google Translate

ترجمه با املای جایگزین

Mouse
+ اضافه کردن

انگلیسی-فارسی فرهنگ لغت

  • موش

    noun

تصاویر با "mouse"

عباراتی شبیه به "mouse" با ترجمه به فارسی

  • موش چوب
  • (اثر والت دیسنی کارتون ساز امریکایی) میکی ماوس · (موسیقی رقص) بی حالت و بی مزه · بچگانه · ساده شده و سطحی · میکیماوس
  • رجوع شود به chevrotain
  • دکمه موشواره
  • کلیک موشواره
  • رجوع شود به field mouse
  • میکیماوس
  • لمور موشی خاکستری
اضافه کردن

ترجمه های "mouse" به فارسی در زمینه، حافظه ترجمه