ترجمه "muscle" به فارسی
ماهیچه, عضله, نیروی عضلانی بهترین ترجمه های "muscle" به فارسی هستند.
muscle
verb
noun
دستور زبان
(uncountable) A contractile form of tissue which animals use to effect movement. [..]
-
ماهیچه
nouncontractile tissue [..]
The monster was heavy, blood streaked, and all muscle.
هیولا سنگین و ناآرام بود وتمام بدنش از ماهیچه بود.
-
عضله
nouncontractile tissue
Neither the hand nor a single muscle of the count's face stirred.
از این عمل کوچکترین حرکت یا لرزشی در دست یا در یکی از عضلات چهره کنت پدید نیامد.
-
نیروی عضلانی
nounProbably the sight of those nervous fingers, of the muscles he had proved that morning at gymnastics,
شاید تماشای آن دو دست متشنج و نیروی عضلانی که همان روز صبح در وقت ورزش دیده بود،
-
ترجمه های کمتر
- ماهيچه
- زور
- قدرت
- گوشت
- مازه
- نیرو
- توان
- پی
- زوربازو
- مایچه
- چپیدن
- پرواری
- وتر
- (عامیانه - معمولا با: into) به زور وارد شدن
- به زور گرفتن
- تار وپود
- رگ وپی
- قوت بدنی
- مازه نیرو
-
ترجمههای ایجاد شده الگوریتمی را نشان دهید
ترجمه خودکار " muscle " به فارسی
-
Glosbe Translate
-
Google Translate
تصاویر با "muscle"
عباراتی شبیه به "muscle" با ترجمه به فارسی
-
عضله فوق خاری
-
ماهیچه بازکننده انگشت اشاره
-
شبیه لوزی · لوزی · متوازی الاضلاع
-
عضله گرد کوچک
-
عضله قلبی · ماهيچه قلب · ماهيچه قلبي · میوکارد
-
ماهیچه بازویی
-
عضله خمکننده بلند انگشتان
-
(امریکا - سال های 0691) اتومبیل دارای موتور نیرومند · خودروی عضلانی
اضافه کردن مثال
اضافه کردن