ترجمه "nerve" به فارسی
عصب, قدرت, پی بهترین ترجمه های "nerve" به فارسی هستند.
nerve
verb
noun
دستور زبان
(zoology) A bundle of neurons with their connective tissue sheaths, blood vessels and lymphatics. [..]
-
عصب
nounbundle of neurons
She constantly complained of her nerves, her chest, her liver.
دائم از اعصاب و سینه درد و اخلاط مینالید.
-
قدرت
nounIs nerve gas worse than getting your head blown off by a laser missile?
قدرت گاز بدتراز ترکيدن سرت بايک موشک ليزري که دقتش خداست نيست ؟
-
پی
nounBobby Terry, his nerves entirely shot now, fired three times in rapid succession.
بابی تری که اعصابش کام لا غیرقابل کنترل شده بود، سه بار پی درپی شلیک کرد.
-
ترجمه های کمتر
- قوت قلب دادن
- رگ
- جسارت
- شهامت
- زور
- دلیرکردن
- هیستری
- پویایی
- وتر
- دلیری
- انرژی
- توانایی
- (بال حشرات) رگه
- (جمع) سلسله ی اعصاب (به ویژه در اشاره به سلامتی یا ثبات دماغی و استقامت و غیره)
- (جمع) عصبی بودن
- (دراصل) زردپی (امروزه بیشتر در این عبارت به کار می رود: strain every nerve حداکثر کوشش را کردن
- (عامیانه) پررویی
- (کالبد شناسی - زیست شناسی) پی
- (گیاه شناسی) رگبرگ
- بی شرمی
- تسلط بر احساسات
- جد و جهد کردن)
- خونسردی در خطر
- داشتن اعصاب قوی
- دل و جرئت
- دل و جرئت دادن به
- دل پریشی
- رشته عصبی
- رگ و پی دندان
- رگبال 0
- شور و حرارت
- عصب محیطی
- مغز دندان (بخش درونی و نسبتا نرم دندان به علاوه ی عصب ها و رگ های دندان)
-
ترجمههای ایجاد شده الگوریتمی را نشان دهید
ترجمه خودکار " nerve " به فارسی
-
Glosbe Translate
-
Google Translate
تصاویر با "nerve"
عباراتی شبیه به "nerve" با ترجمه به فارسی
-
عصب میانی
-
ریوی ومعدی
-
مربوط به صورت
-
عصب چانهای
-
(گیاه شناسی) سه رگبرگی · سه رگبرگ دار
-
عصب اکسسوری · یازدهمین عصب مهره داران چهار پا
-
عصب نخاعی
-
عصب درشت نئی
اضافه کردن مثال
اضافه کردن