ترجمه "put on" به فارسی

پوشیدن, برتن کردن, بلعیدن بهترین ترجمه های "put on" به فارسی هستند.

put on verb adjective دستور زبان

Used other than as an idiom: see put , on . [..]

+ اضافه کردن

انگلیسی-فارسی فرهنگ لغت

  • پوشیدن

    verb

    to don clothing

    And then you put on your reserve, and then you put on your heavy rucksack.

    بعد نوبت پوشیدن چتر کمکی و کوله پشتی سنگین میرسد

  • برتن کردن

    verb
  • بلعیدن

    verb
  • ترجمه های کمتر

    • حریصانه خوردن
    • دست انداختن
    • وانمود شده
    • گول زدن
  • ترجمه‌های ایجاد شده الگوریتمی را نشان دهید

ترجمه خودکار " put on " به فارسی

  • Glosbe

    Glosbe Translate
  • Google

    Google Translate

تصاویر با "put on"

عباراتی شبیه به "put on" با ترجمه به فارسی

  • یکم قوت بگیر
  • مهارت (یا استعداد و غیره ی) کسی را آزمودن
  • (رمان و نمایش و غیره) پر از حقه و ترفند · استهزا · تقلب · تقلید · جدول کلمات متقاطع · خیط کردن · زحمت بیهوده · سر کسی شیره مالیدن · شوخی · فریب · فن · مایه ی دست انداختن تماشاگران · مسخره · نوعی بازی · نوعی معما · هجو · گول زدن
  • بلعیدن · حریصانه خوردن · دست انداختن · گول زدن
  • بلعیدن · حریصانه خوردن · دست انداختن · گول زدن
اضافه کردن

ترجمه های "put on" به فارسی در زمینه، حافظه ترجمه