ترجمه "set" به فارسی

مجموعه, گذاشتن, نهادن بهترین ترجمه های "set" به فارسی هستند.

set adjective verb noun دستور زبان

(transitive) To put (something) down, to rest. [..]

+ اضافه کردن

انگلیسی-فارسی فرهنگ لغت

  • مجموعه

    noun

    set theory: collection of objects [..]

    Some of your choice of data sets has been criticized.

    برخی از انتخابهایِ مجموعه دادههای شما نقد شدهاند.

  • گذاشتن

    verb

    to put something down

    I thought those guys had the full-on perimeter set up.

    فکر کردم اونا همه اين اطراف آدم گذاشتن.

  • نهادن

    Verb verb

    to put something down

  • ترجمه های کمتر

    • هشتن
    • دسته
    • جهت
    • نشلیدن
    • قرار دادن
    • نصب کردن
    • دست
    • دستگاه
    • معین
    • گروه
    • محکم
    • وضع
    • بستن
    • ثابت
    • زدن
    • معلوم
    • بی غروب، همیشه رخشان
    • سفت
    • سرویس
    • حالت
    • افزانه
    • نگاشتن
    • واداشتن
    • آراستن
    • نهال
    • کلکسیون
    • جرگه
    • آمایه
    • ابزارگان
    • دور4
    • گماشتن
    • قلمه
    • ماسیده
    • نشاندن
    • گرداندن
    • گرایش
    • (آتش) گیراندن
    • (استخوان) جا انداختن
    • (به سفر یا حرکت و غیره) پرداختن
    • (تنیس و غیره) ست
    • (دندان یا ظرف چینی و غیره) دست
    • (رادیو و بی سیم و غیره) دستگاه 8
    • (رکورد و غیره را) شکستن 4
    • (ریاضی) مجموعه
    • (محلی) رجوع شود به sit 1
    • (مصر باستان) ست (مظهر بدی)
    • (معمولا با: down) نوشتن
    • (پرنده) روی تخم نشستن 8
    • - درآودن
    • - شدن 2
    • - کردن
    • آماده 5
    • استخوان - بندی کردن
    • امضا کردن
    • باردادن 6
    • بارور ساختن
    • بجا گذاشتن
    • برقرار کردن
    • بی حرکت 3
    • تعیین کردن
    • تمایل 1
    • تند شدن 5
    • تنظیم کردن
    • حاضر کردن
    • حروفچینی کردن
    • دوره 6
    • راندن 6
    • رفتن 9
    • زمره 9
    • سازگار كردن
    • سرویس 7
    • سفت کردن
    • سفت کردن یا شدن
    • سو 0
    • شکل 2
    • صحه گذاردن
    • طرح ریزی شده 2
    • غروب کردن 0
    • ماسیدن 0
    • متوجه کردن
    • محدود کردن
    • محکم کردن یا شدن
    • مسافرت کردن
    • مستقر کردن 7
    • مصمم 4
    • معلوم کردن 3
    • معین کردن
    • منظم 7
    • مهر زدن
    • مهیا کردن
    • ميزان كردن
    • میزان کردن
    • نشا 3
    • چیدن 1
    • کار گذاشتن
    • کاشتن 5
    • یادداشت کردن
  • ترجمه‌های ایجاد شده الگوریتمی را نشان دهید

ترجمه خودکار " set " به فارسی

  • Glosbe

    Glosbe Translate
  • Google

    Google Translate

ترجمه با املای جایگزین

Set proper noun دستور زبان

An ancient Egyptian god, variously described as the god of chaos, the god of thunder and storms, or the god of destruction. [..]

+ اضافه کردن

انگلیسی-فارسی فرهنگ لغت

  • ست

    proper

    Egyptian god

    There's only one dead cop, killed by men who set me up!

    فقط يه پليس مرده اين بالا هست که توسط کساني کشته شده که سعي کردن واسم پاپوش بدوزن!

تصاویر با "set"

عباراتی شبیه به "set" با ترجمه به فارسی

اضافه کردن

ترجمه های "set" به فارسی در زمینه، حافظه ترجمه