ترجمه "touched" به فارسی
تحت تاثیر, خرسند, خل بهترین ترجمه های "touched" به فارسی هستند.
touched
adjective
verb
دستور زبان
Emotionally moved (by), made to feel emotion (by). [..]
-
تحت تاثیر
His kindness touched my heart.
تحت تاثیر لطفش قرار گرفتم.
-
خرسند
adjective -
خل
Doesn't certain art require a touch of madness?
اين هنر بخصوص ، نياز به يکم خل بودن نداره ؟
-
ترجمه های کمتر
- غیرعادی (touched in the head هم می گویند)
- متاثر
-
ترجمههای ایجاد شده الگوریتمی را نشان دهید
ترجمه خودکار " touched " به فارسی
-
Glosbe Translate
-
Google Translate
عباراتی شبیه به "touched" با ترجمه به فارسی
-
ورودی چند لمسی
-
(خودمانی) آدمی که سختگیر نیست و می شود زود از او پول قرض کرد · ابله · احمق · زود باور · ساده لوح · فریب خورده · مرغ نوروزی · کنده · گول
-
(به ویژه اخلاقی یا تفکری) حساسیت · (بی اجازه یا به طور غیر قانونی) تصرف کردن · (خودمانی - با زرنگی یا التماس و غیره)به دست آوردن · (خودمانی) کلاشی · (روش لمس کردن یا دست زدن یا نواختن ساز) دست · (قدیمی - ساز زهی یا پیانو و غیره) زدن · (لب یا دست و غیره) زدن · (معمولا به صورت اسم مفعول) دارای جنبه یا رنگ به خصوصی کردن · (معمولا در جمله ی منفی) قابل مقایسه بودن (با) · (کشتی) توقف کوتاه کردن · آسیب رساندن · اثر کردن · اثرکم · احساس بساوشی (مانند نرمی و زبری) · ارتباط 9 · ارتباط داشتن · استعداد 7 · استفاده کردن · اشاره · اشاره کردن · اندازه کم · اندکی · برابری کردن · برداشتن · بساوایی · بساوش · بساویدن · بسودن · به پای کسی یا چیزی رسیدن 0 · به کاربردن 1 · بهم فشردن · تحت تاثیر قرار دادن · تلنگر · تماس · تماس پیدا کردن · تماس گرفتن · ته رنگ دادن · تیغ زدن · تیغ زنی 0 · حالت بساوشی · خصوصیات هرچیز از نظر لامسه · خوردن · دست زدن · دست زنی 5 · دست مالیدن · ذره · رابطه · رسیدن به · رنگ کم · روش · ریزه کاری · زدن · سایا بودن یا شدن · سایان بودن یا شدن · سر و کار داشتن با · سوهش پذیری 6 · صدمه زدن · ضربه ی آهسته · لامسه · لمس کردن · متاثر کردن · محسوس بودن · مربوط بودن · مفت خوری · مقدار کم · مماس بودن یا کردن · مهارت · نشان 8 · نقطه · نواختن 3 · هم سود بودن یا کردن · هم مرز بودن · همسایش · همسایی · همسودن · وابسته بودن · پرداخت 1 · پرداختن · پرماس · پرماس 4 · پرماس پذیری · پرماس کردن · پرماسیدن · کلاشی کردن 2 · کمی · گریز زدن به · یک خرده
اضافه کردن مثال
اضافه کردن