ترجمه "walk" به فارسی

پیاده رفتن, گام زدن, پیادهروی بهترین ترجمه های "walk" به فارسی هستند.

walk verb noun دستور زبان

(intransitive, colloquial) (euphemism) Of an object, to be stolen. [..]

+ اضافه کردن

انگلیسی-فارسی فرهنگ لغت

  • پیاده رفتن

    to move on the feet

    They walked a few yards and Mildred knocked three times, sharply, at a door.

    چند متری پیاده رفتن دو میل درد بر دری سه بار ضربه محکم زد.

  • گام زدن

    verb

    to move on the feet [..]

    He rose quickly, went out of the shed, and began to walk about.

    به سرعت برخاسته از انبار خارج شد و به گام زدن پرداخت.

  • پیادهروی

    trip made by walking

    They had a horse now and they could ride instead of walk.

    حالا دیگر اسب داشتند، میتوانستند به جای پیادهروی، سواری کنند.

  • ترجمه های کمتر

    • گشتن
    • راه رفتن
    • خیابان
    • قدم زدن
    • راه
    • رفتن
    • متحرک
    • پیمودن
    • مسافت
    • گردشگاه
    • خرامیدن
    • جور
    • رهنوردی
    • مشى
    • گامیدن
    • صنف
    • رده
    • (اجتماعی یا اقتصادی و غیره) طبقه
    • (ارواح مردگان) بازگشتن
    • (انگلیس - قبل از ازدواج یا نامزدی و غیره با کسی) رفت و آمد کردن
    • (انگلیس) مسیر پستچی
    • (باغداری) درختکاری به صورت رج های موازی
    • (بسکتبال) رجوع شود به travel
    • (به داخل یا خارج) رفتن یا آمدن
    • (به منظور بازرسی و غیره) گشت زدن 3
    • (دوچرخه و موتورسیکلت و غیره - با فشار یا هل دادن) همراه بردن
    • (مهجور) فعال بودن
    • (ورزش) مسابقه ی پیاده روی با سرعت (باید پاشنه ی پا اول به زمین برسد نه پنجه ی پا)
    • (پیاده روی) فاصله
    • (پیاده) گذشتن از
    • اتخاذ کردن
    • باخود بردن 2
    • برگرفتن 4
    • به راه روی واداشتن
    • بیرون رفتن
    • تاتی کردن 0
    • تحرک داشتن
    • در حرکت بودن 1
    • دوری 81 - طرز راه رفتن 9
    • راه بردن
    • راه رونده
    • راه روی
    • راهپیمایی 5
    • راهپیمایی کردن
    • رج کاری
    • رجوع شود به ropewalk 2
    • رجوع شود به sidewalk 7
    • رد شدن (از)
    • رفتار کردن
    • رهنوردی کردن
    • زیرپا گذاشتن
    • سیر کردن
    • شغل 1
    • ظاهر شدن
    • عمل کردن
    • فاصله ی میان هر صف درخت 3
    • قدم (اسب)
    • قدم گذاشتن
    • لک و لک
    • مسیر روزانه 5
    • مسیر قدم زدن 6
    • معاشرت کردن (عاشقانه)
    • هم گام شدن یا بودن
    • همراه شدن یا بودن
    • همراهی کردن
    • همگامی کردن
    • پرسه زدن
    • پیاده روی
    • پیاده روی کردن
    • چراگاه نرده دار4
    • گام برداشتن
    • گام های آهسته 0
    • گام گذاشتن
    • گردش کردن
    • گشت زدن
  • ترجمه‌های ایجاد شده الگوریتمی را نشان دهید

ترجمه خودکار " walk " به فارسی

  • Glosbe

    Glosbe Translate
  • Google

    Google Translate

تصاویر با "walk"

عباراتی شبیه به "walk" با ترجمه به فارسی

اضافه کردن

ترجمه های "walk" به فارسی در زمینه، حافظه ترجمه