ترجمه "pass" به فارسی

گذرنامه, پاسپورت بهترین ترجمه های "pass" به فارسی هستند.

pass
+ اضافه کردن

نروژی بوک‌مُل-فارسی فرهنگ لغت

  • گذرنامه

    noun

    Tante Claire ga oss pass, så vi slipper køer.

    خاله کلير بهمون گذرنامه داد تا مجبور نشيم توي صف وايسيم.

  • پاسپورت

    noun neuter

    Og jeg fant et pass med bildet mitt.

    و يه پاسپورت با عکس خودم پيدا کردم.

  • ترجمه‌های ایجاد شده الگوریتمی را نشان دهید

ترجمه خودکار " pass " به فارسی

  • Glosbe

    Glosbe Translate

عباراتی شبیه به "pass" با ترجمه به فارسی

  • خواست دادن · دست انداختن · طنز گفتن
  • تماشاکردن · نگاه کردن · نگاهکردن · پاییدن
  • پرگار
  • جراحی کنارگذر شریان کرنری
اضافه کردن

ترجمه های "pass" به فارسی در زمینه، حافظه ترجمه