ترجمه "paszport" به فارسی
گذرنامه, پاسپورت, گذرنامه بهترین ترجمه های "paszport" به فارسی هستند.
paszport
noun
masculine
دستور زبان
dokument tożsamości uprawniający do przekraczania granic państwowych;
-
گذرنامه
nounAfgański żołnierz tak się zdziwił, że zapomniał podbić mój paszport.
و سربازی افغان از دیدن من آنقدرشگفت زده شد که فراموش کرد در گذرنامه من مهر بزند.
-
پاسپورت
Dasz mi paszport i wyciągniesz mnie stąd do Ameryki.
بايد برام يه پاسپورت بگيري و منو بفرستي به آمريکا.
-
ترجمههای ایجاد شده الگوریتمی را نشان دهید
ترجمه خودکار " paszport " به فارسی
-
Glosbe Translate
-
Google Translate
ترجمه با املای جایگزین
Paszport
-
گذرنامه
nounPaszporty, dowody, nowe życie.
گذرنامه ها ، کارتهای شناسایی ، یه زندگی جدید.
تصاویر با "paszport"
عباراتی شبیه به "paszport" با ترجمه به فارسی
-
گذرنامه بیومتریک
اضافه کردن مثال
اضافه کردن