ترجمه "twarz" به فارسی

چهره, رو, صورت بهترین ترجمه های "twarz" به فارسی هستند.

twarz noun feminine دستور زبان

przednia część głowy człowieka, zawierająca usta, nos, oczy [..]

+ اضافه کردن

لهستانی-فارسی فرهنگ لغت

  • چهره

    noun

    Wygląda na to, że to była jego twarz.

    اينجا يه کارت شناساييه که شبيه چهره جنازه ـست.

  • رو

    noun

    Tonem głosu i wyrazem twarzy odzwierciedlaj wszelkie uczucia, jakich wymaga materiał.

    آهنگ و لحن صدایتان، همچنین حالت چهرهتان باید متناسب با سخنانتان باشد.

  • صورت

    noun

    Kąty zadania tych ran wskazują, że leżała już na twarzy.

    زاويه ي اين جراحت ها نشون ميده که اون قبلا به صورت دمر افتاده بوده.

  • ترجمه های کمتر

    • رخ
    • روی
    • ru
  • ترجمه‌های ایجاد شده الگوریتمی را نشان دهید

ترجمه خودکار " twarz " به فارسی

  • Glosbe

    Glosbe Translate
  • Google

    Google Translate

ترجمه با املای جایگزین

Twarz
+ اضافه کردن

لهستانی-فارسی فرهنگ لغت

  • صورت

    noun

    Twarz kolejnej osoby, którą mijasz idąc do grobu.

    ، جز يه صورت گذراي ديگه. وقتي داري راهي گور ميشي

تصاویر با "twarz"

عباراتی شبیه به "twarz" با ترجمه به فارسی

اضافه کردن

ترجمه های "twarz" به فارسی در زمینه، حافظه ترجمه