ترجمه "Cues" به فارسی
علایم ترجمه "Cues" به فارسی است.
Cues
-
علایم
For instance, if robots do respond to our non-verbal cues,
برای مثال، اگر روبات ها به علایم غیر گفتاری ما واکنش نشان دهند،
-
ترجمههای ایجاد شده الگوریتمی را نشان دهید
ترجمه خودکار " Cues " به فارسی
-
Glosbe Translate
-
Google Translate
ترجمه با املای جایگزین
cues
verb
noun
Plural form of cue. [..]
+
اضافه کردن ترجمه
اضافه کردن
"cues" در فرهنگ لغت انگلیسی - فارسی
در حال حاضر ما هیچ ترجمه ای برای cues در فرهنگ لغت نداریم، شاید بتوانید یکی را اضافه کنید؟ حتماً ترجمه خودکار، حافظه ترجمه یا ترجمه های غیرمستقیم را بررسی کنید.
عباراتی شبیه به "Cues" با ترجمه به فارسی
-
(تلویزیون) کارت یادآوری (که از دید بینندگان پنهان است و برای کمک به حافظه ی بازیگر به کار می رود)
-
(بیلیارد و اسنوکر و پول) گوی (معمولا سفید) که با گویزن رانده می شود · گوی نشانه
-
بیلیارد
-
(با اشاره و غیره) یادآور شدن · (بیلیارد و اسنوکر و غیره) چوب بیلیارد · (بیلیارد و غیره) با گویزن توپ سفید را زدن · (تئاتر و غیره) اشاره · (رادیو و فیلم و تلویزیون) فرمان · (روان شناسی) نشانه · (قدیمی) خلق و خو · (نادر) خطمشی · (نادر) نقش بازیگر در نمایش · (نمایش و موسیقی) سر نخ دادن · (هر اشاره یا حرفی که آغاز کاری را یادآور شود) علامت · آرنگ · اشاره کردن · ایما · برگه · حرکت یا نشانی که نوازنده یاخواننده را به آغاز کاری یادآوری می کند · راهنما (انگیزه ی ثانوی که راهنما یا راهگشای رفتار و کنش است) · رجوع شود به queue · رهگشا · رهگشا شدن · سر نخ · سرنخ (واژه یا عبارت و غیره که هنرپیشه را به انجام کاری یادآوری می کند) · سریع کردن · صف · صف بستن · طرز فکر · علامت دادن · نشانه دادن · کنایه · گویزن · گیسو را بافتن · یاداور شدن · یاداوری کردن
-
(با اشاره و غیره) یادآور شدن · (بیلیارد و اسنوکر و غیره) چوب بیلیارد · (بیلیارد و غیره) با گویزن توپ سفید را زدن · (تئاتر و غیره) اشاره · (رادیو و فیلم و تلویزیون) فرمان · (روان شناسی) نشانه · (قدیمی) خلق و خو · (نادر) خطمشی · (نادر) نقش بازیگر در نمایش · (نمایش و موسیقی) سر نخ دادن · (هر اشاره یا حرفی که آغاز کاری را یادآور شود) علامت · آرنگ · اشاره کردن · ایما · برگه · حرکت یا نشانی که نوازنده یاخواننده را به آغاز کاری یادآوری می کند · راهنما (انگیزه ی ثانوی که راهنما یا راهگشای رفتار و کنش است) · رجوع شود به queue · رهگشا · رهگشا شدن · سر نخ · سرنخ (واژه یا عبارت و غیره که هنرپیشه را به انجام کاری یادآوری می کند) · سریع کردن · صف · صف بستن · طرز فکر · علامت دادن · نشانه دادن · کنایه · گویزن · گیسو را بافتن · یاداور شدن · یاداوری کردن
اضافه کردن مثال
اضافه کردن