ترجمه "Frame" به فارسی

تکنیکی در اچتیامال است که صفحه نمایش را به چندین بخش تقسیم میکند., قاب, پاپوش درست کردن بهترین ترجمه های "Frame" به فارسی هستند.

Frame
+ اضافه کردن

انگلیسی-فارسی فرهنگ لغت

  • تکنیکی در اچتیامال است که صفحه نمایش را به چندین بخش تقسیم میکند.

  • ترجمه‌های ایجاد شده الگوریتمی را نشان دهید

ترجمه خودکار " Frame " به فارسی

  • Glosbe

    Glosbe Translate
  • Google

    Google Translate

ترجمه با املای جایگزین

frame verb noun دستور زبان

(intransitive, obsolete) To fit; accord. [..]

+ اضافه کردن

انگلیسی-فارسی فرهنگ لغت

  • قاب

    noun

    A space, shown onscreen as a box, that contains a particular element of your publication. [..]

    On the desk was a gold framed photograph of a beautiful teenager.

    روی میز عکسی در قاب طلایی از یک دختر زیبای نابالغ قرار داشت.

  • پاپوش درست کردن

    cause a person to appear guilty

    When I was a child, my father was framed for a crime he didn't commit.

    وقتي که من بچه بودم ، براي پدرم بخاطر جرمي که مرتکب نشده بود پاپوش درست کردن.

  • چهارچوب

    You may see the notch on the lower side of the frame to this day.

    هنوز هم که هنوز است جای این دشنه را میتوان در پایین چهارچوب لوحه دید.

  • ترجمه های کمتر

    • چارچوب
    • قالب
    • بدن
    • ساختمان
    • اسكلت
    • قاب کردن
    • پاپوش دوختن
    • پیکر
    • کالبد
    • بدنه
    • اندام
    • تنه
    • مشتی استخوان
    • ساختار
    • سازه
    • ساختن
    • گفتن
    • هیکل
    • چارچوبه
    • جثه
    • روحیه
    • فرتورجا
    • کالبدشناسی
    • تشریح
    • زمینه
    • (اتومبیل) چارچوب (که شاسی برآن سوار است)
    • (بیلیارد و پول و بولینگ) یک دوره بازی 3
    • (تلویزیون) تصویر
    • (حقوق - عامیانه - شهادت یا مدرک و غیره ی دروغین دادن به منظور گناهکار جلوه دادن آدم بیگناه) تقصیرکار جلوه دادن
    • (خانه) چوبی
    • (در اصل - هر چیزی که از پهلوی هم گذاری بخش های مختلف طبق طرح معینی درست شده باشد) ساختمان
    • (ریاضی) کنج
    • (عینک) شاخ
    • (فلیم سینما) قاب
    • (مهجور) رفتن
    • (مهجور) موجب شدن
    • (نجاری) چارچوب (در یا پنجره و غیره)
    • (کشتی سازی) اسکلت کشتی 4
    • ادامه دادن
    • استخوان بندی (ساختمان و پل و غیره)
    • اسکلت ماشین
    • انشا کردن 6
    • باعث شدن 0
    • بیان کردن 7
    • تدوین کردن
    • تعدیل کردن 8
    • تله انداختن
    • تنظیم کردن
    • توطئه کردن
    • تیر ریزی کردن
    • جانشین شدن 2
    • حکومت وقت 1
    • دارای اسکلت چوبی 5
    • درست کردن
    • دستگاه مختصات 3
    • دور عینک
    • ساختمان بدن
    • سازمان بدن
    • شکل ارئه، چارچوب
    • فرتور 2
    • قاب عینک
    • قاب گرفتن
    • نظام 4
    • نظام موجود
    • هر ماشین یا ابزاری که بر چارچوبی قرار گرفته باشد
    • وضع 0
    • پاپوش سازی 9
    • پرونده سازی کردن
    • چارچوب بندی کردن
    • چوب بست ساختن
    • کالب 1

تصاویر با "Frame"

عباراتی شبیه به "Frame" با ترجمه به فارسی

  • سرما دورکن (محفظه ی جعبه مانندی که روی گیاه قرار می دهند تا از سرما مصون باشد) · قاب سرد
  • قرارداد تعیین کننده چارچوب
  • (معماری) خانه ای که چهارچوب اصلی آن به شکل A است (و شیروانی آن شیب تند دارد)
  • چارچوبهاي گياهی · چارچوبهای باغی
  • مدت لازم (برای انجام کاری) · چارچوب زمانی
  • چهار چوب مفهومی- چهار چوب نظری
  • اسکلت فولادی
  • (سینما و تلویزیون) قاب ایستایی · قاب ایستا
اضافه کردن

ترجمه های "Frame" به فارسی در زمینه، حافظه ترجمه