ترجمه "Ground" به فارسی

زمین, اساس, میدان بهترین ترجمه های "Ground" به فارسی هستند.

ground adjective verb noun دستور زبان

(uncountable) The surface of the Earth, as opposed to the sky or water or underground. [..]

+ اضافه کردن

انگلیسی-فارسی فرهنگ لغت

  • زمین

    noun

    Soil, earth [..]

    An apple fell on the ground.

    سیبی روی زمین افتاد.

  • اساس

    noun

    I couldn't take any immediate action on that ground, Chettam.

    چتام، اگر به جای تو بودم بر اساس این شک دست به کار شتا بزدهای نمیزدم.

  • میدان

    noun

    The whole school rushed noisily into the play ground.

    شاگردان همگی و با سر و صدا و هیاهوی زیاد به میدان بازی ریختند.

  • ترجمه های کمتر

    • سبب
    • ارض
    • خاک
    • زمینی
    • محوطه
    • زمینه
    • پایه
    • حیاط
    • دلیل
    • سرزمین
    • خاکی
    • بنیاد
    • موجب
    • علت
    • انگیزه
    • شالوده
    • آموختن
    • مطلب
    • (اغلب جمع)
    • (برق) سیم زمینی
    • (بیس بال) توپ زمینی زدن 7
    • (جمع) ته نشست
    • (در اصل) ته
    • (روی زمین) متوقف کردن
    • (عامیانه) نوجوان را به عنوان تنبیه در خانه نگه داشتن 5
    • (علم و آموزش) رشته
    • (فوتبال آمریکایی) حریف را بر زمین افکندن
    • (نقاشی) زمینه
    • (پژوهش و استدلال) موضوع
    • (کشتی) به گل نشستن 9
    • - گاه
    • اتصال زمین 1
    • استوار کردن
    • بنیاد نهادن
    • تعلیم دادن
    • توپ را عمدا بر زمین انداختن 6
    • خاک زی 2
    • درده 0
    • روی زمین
    • روی زمین قرار دادن
    • زمان ماضی و اسم مفعول فعل : grind
    • زمین الکتریکی
    • زمین زی
    • زمینه دار کردن 4
    • سطح زمین
    • عرصه (در برابر: اعیان) 8
    • مانع پرواز شدن 3
    • محکم شدن
    • پایه قرار دادن
    • پایین ترین قسمت هر چیز
    • کف (دریا و دریاچه)
  • ترجمه‌های ایجاد شده الگوریتمی را نشان دهید

ترجمه خودکار " Ground " به فارسی

  • Glosbe

    Glosbe Translate
  • Google

    Google Translate

تصاویر با "Ground"

عباراتی شبیه به "Ground" با ترجمه به فارسی

اضافه کردن

ترجمه های "Ground" به فارسی در زمینه، حافظه ترجمه