ترجمه "Limb" به فارسی

عضو, اندام, شاخه بهترین ترجمه های "Limb" به فارسی هستند.

limb verb noun دستور زبان

A major appendage of human or animal, used for locomotion (such as an arm, leg or wing) [..]

+ اضافه کردن

انگلیسی-فارسی فرهنگ لغت

  • عضو

    noun

    A colleague of mine removed a tumor from a patient's limb.

    یکی از همکارانم توموری را از عضو یک بیمار خارج کرد.

  • اندام

    noun

    major appendage of human or animal

    One gies strength to the limbs, the other fire to the blood for dancin'.

    یکی از نقاط قوت گیز به اندام ، آتش دیگر را به خون برای Dancin های.

  • شاخه

    noun

    A couple of squirrels set on a limb and jabbered at me very friendly.

    دو تا سنجاب روی شاخه نشسته و خیلی رفاقتوار با من صحبت میکردند.

  • ترجمه های کمتر

    • اندامهای حرکتی
    • دست
    • پا
    • بازو
    • عامل
    • بال
    • حد
    • زایده
    • شعبه
    • نماینده
    • حاشیه
    • لبه
    • مرز
    • بخش
    • (انگلیس - عامیانه) بچه ی شیطان
    • (جمع) دست و پا
    • (درخت) شاخ و برگ بریدن
    • (نادر) قطع عضو کردن
    • (نجوم - لبه ی قابل رویت هر جسم سماوی) استار لب
    • (هر چیزی که از چیز دیگری برون آمده باشد مانند شاخه یا دست و غیره) پهنک
    • (گیاه شناسی) بخش بیرونی جام گل
    • اندام جنبشی
    • برون جام
    • بزرگ شاخه
    • بند از بند جدا کردن
    • شاخه ای از هرچیز
    • شاخه ی بزرگ درخت
  • ترجمه‌های ایجاد شده الگوریتمی را نشان دهید

ترجمه خودکار " Limb " به فارسی

  • Glosbe

    Glosbe Translate
  • Google

    Google Translate

تصاویر با "Limb"

عباراتی شبیه به "Limb" با ترجمه به فارسی

  • اندام فوقانی
  • اندامهای حرکتی · پاها
  • بازو
  • استخوان بازو · استخوان درشتني · استخوان ران · استخوان زند زبرين · استخوان كتف · استخوان كف دست · استخوان كف پا · استخوان مچ · استخوان مچ پا · استخوان نازكني · استخوانهاي بند انگشت · استخوانهای اندام حرکتی · راديوس · كشكك · مفصل شانه
  • دارای تعداد یا نوع بخصوصی دست و پا یا شاخ و برگ
  • دارای بدن نرمش پذیر یا خمشو · چست
  • دیستروفی عضلانی لیمب گیردل
  • )ندب وضع( ندرك مكحم تسباب
اضافه کردن

ترجمه های "Limb" به فارسی در زمینه، حافظه ترجمه