ترجمه "Living" به فارسی

جاندار, زندگی, زنده بهترین ترجمه های "Living" به فارسی هستند.

living adjective noun verb دستور زبان

Present participle of live. [..]

+ اضافه کردن

انگلیسی-فارسی فرهنگ لغت

  • جاندار

    adjective noun

    who had the crucified for her sultan, fromall living distraction.

    که مجسمه مصلوب مسیح سلطانش بشمار میرفت از هرگونه تفریح جاندار دور میساخت.

  • زندگی

    noun

    I live miles away from the nearest station.

    من چندین مایل دورتر از نزدیکترین ایستگاه زندگی می کنم.

  • زنده

    adjective

    I'll never forget him as long as I live.

    تا زمانی که زنده ام او را فراموش نخواهم کرد.

  • ترجمه های کمتر

    • زندگانی
    • جانور
    • معاش
    • زیستن
    • زیست
    • حیات
    • معیشت
    • واقعی
    • بقا
    • فعال
    • zendegi
    • پربیاوبرو
    • پرکنش
    • کنشور
    • پویا
    • (انگلیس) شغل کلیسایی
    • (تلویزیون و غیره) زنده (ارائه شده توسط خود هنرپیشگان و نه فیلم آنها و در مقابل تماشاگران واقعی نه در خلوت)
    • استخراج نشده
    • امرار معاش
    • بهره برداری نشده
    • در حالت طبیعی
    • در قید حیات
    • دست نخورده
    • زنده (در برابر: مرده dead)
    • زنده بودن 0
    • زنده نما
    • زندگی کردن
    • زیست سان
    • عینا مثل (چیزی)
    • مطابق طبیعت
    • مورد تکلم
    • مورد کاربرد
    • نان وپنیر
    • وابسته به زندگان
    • پر فعالیت
    • گذراندن زندگی 1
  • ترجمه‌های ایجاد شده الگوریتمی را نشان دهید

ترجمه خودکار " Living " به فارسی

  • Glosbe

    Glosbe Translate
  • Google

    Google Translate

عباراتی شبیه به "Living" با ترجمه به فارسی

  • هزینه زندگی
  • (زیست شناسی) آزادزی (که انگل یا هم زیست گر نیست و مستقل زیست می کند) · اهل عیش و نوش · خوش گذران · شکم باره · عشرت طلب
  • (آتش و غیره) افروخته · (سنگ و مواد کانی) استخراج نشده · (مکانیک) گردانگر · (هنوز) نسوخته · (هوا) تازه · (ورزش) درحین بازی · (چاپ) صفحه بندی شده · آماده ی چاپ 6 · ارتزاق کردن · با روح · با پیروی از چیزی زیستن · باقیماندن · به حالت طبیعی · به سر بردن · ترکیدنی · تغذیه کردن با · جالب · جان به در بردن · جهشمند · جهمند 2 · خنک · خوب زیستن · خوش بودن · داغ · در خاطره ها ماندن · درحال سوختن · درخشان و گیرا · دوام آوردن · رزمی · زنده · زنده بودن · زنده ماندن · زندگی خود را (به طرز خاص) گذراندن · زندگی کردن (به کمک چیزی) · زیستن در · ساکن بودن در · سرزنده · سوزان · سکونت کردن · طبق چیزی زندگی کردن · عمر کردن · فعال · ماوا داشتن در · مشغول بازی · منزل داشتن · نابرهیخته 1 · نیرو رسان 5 · هجاک · پاک 3 · پراشتیاق · پرانرژی · پویا · کنشور · گرم · گیرا · گیرنده 0
اضافه کردن

ترجمه های "Living" به فارسی در زمینه، حافظه ترجمه