ترجمه "balanced" به فارسی
تنظیم کرد, میزان کرد بهترین ترجمه های "balanced" به فارسی هستند.
balanced
adjective
verb
دستور زبان
Simple past tense and past participle of balance. [..]
-
تنظیم کرد
-
میزان کرد
Ted balanced over to the low beveled mirror in the buffet, regarded hischarms, and smirked.
تد خودش را با آیینه اریب شکل کوتاه بوفه میزان کرد، نگاهی به زیباییهای خود انداخت و نیشش باز شد.
-
ترجمههای ایجاد شده الگوریتمی را نشان دهید
ترجمه خودکار " balanced " به فارسی
-
Glosbe Translate
-
Google Translate
ترجمه با املای جایگزین
Balanced
+
اضافه کردن ترجمه
اضافه کردن
"Balanced" در فرهنگ لغت انگلیسی - فارسی
در حال حاضر ما هیچ ترجمه ای برای Balanced در فرهنگ لغت نداریم، شاید بتوانید یکی را اضافه کنید؟ حتماً ترجمه خودکار، حافظه ترجمه یا ترجمه های غیرمستقیم را بررسی کنید.
عباراتی شبیه به "balanced" با ترجمه به فارسی
-
(حسابداری) موازنه · (حسابداری) موازنه کردن · (نقاشی و طراحی و تصنیف و غیره) هماهنگی · (نیرو یا وزن) · اراده و توان تصمیم گیری · باقی مانده · بالانس · بالانس زدن · برابر کردن · برابرساز · بقیه · به هم خوردن و تناسب · تتمه · تراز · تراز کردن balance wheel -10 1 · ترازجای · ترازمند کردن · ترازمندی · ترازو · ترازو (به ویژه اگر دو کفه ی آویزان داشته باشد) · ترازگر · تسویه حساب کردن · تعادل · تعادل خود را حفظ کردن · تفاضل · تناسب · توازن · توازن (فکری یا جسمی) · جور بودن · خنثی کردن (وزن یا نیرو) · در تراز و سنجیدن 2 · رسوبی · روی دست ها ایستادن (بیشتر می گویند: handstand) 5 · سنجیدن B( -13 بزرگ - نجوم) برج میزان (که بین برج های سنبله و عقرب قرار دارد) 4 · قسمت باقی مانده · مانده · مانده / تراز، توازن، موازنه · متعادل شدن · متعادل کردن · متعادل کردن یا شدن · مرکز هم وزنی (balance point هم می گویند) · مقایسه کردن · موازنه · موجودی · میزان · نقطه ی تعادل · نیروی مقاوم · هم ارزی · هم تراز کردن · هم سنگ ساز · هم سنگ کردن · هم وزن کردن یا بودن · هماهنگ کردن · همسنجگر · همسنگی · هموزنی · وزن کردن · وزنه تعادل · وزنه ی تعادل · وزنه ی متقابل · پارسنگ · پارسنگ کردن · پسمانده
-
حسابداری رویدادهای بعد از تاریخ ترازنامه
-
تراز نامه
-
مانده فعال، فزونی صادرات بر واردات
اضافه کردن مثال
اضافه کردن