ترجمه "bench" به فارسی

نیمکت, سکو, دادگاه بهترین ترجمه های "bench" به فارسی هستند.

bench verb noun دستور زبان

(weightlifting) The weight one is able to bench press, especially the maximum weight capable of being pressed. [..]

+ اضافه کردن

انگلیسی-فارسی فرهنگ لغت

  • نیمکت

    noun

    long seat [..]

    On the terrace was a broad wooden bench running round the walls.

    در مهتابی، نیمکت چوبی عریضی وجود داشت که دورتادور دیوارهها را گرفته بود.

  • سکو

    noun

    May we approach the bench, your honor?

    ممکنه به سکو نزدیک بشیم ، عالیجناب ؟

  • دادگاه

    noun

    There was an old fat gentleman on the bench, too

    در جایگاه اعضای دادگاه پیرمرد تنومندی هم دیده میشد

  • ترجمه های کمتر

    • قضات
    • قضایی
    • nimkat
    • تراس
    • مقام
    • (در مسابقات زیبایی سگ و گربه) سکوب (که حیوان را روی آن قرار می دهند)
    • (در معدن) تاقچه
    • (در مورد مقامات عالی) مسند
    • (کارگاه های مکانیکی و غیره) میزکار
    • (گاهی با B بزرگ) مقام قضاوت
    • بازیکن ذخیره
    • بازیکن را روی نیمکت ذخیره ها نگهداشتن
    • بر صندلی قضاوت یا مسند نشاندن
    • بر نیمکت نشاندن
    • بهار خواب
    • جایگاه قاضی (در دادگاه)
    • زمین مسطح (تراس) در کناررودخانه 1
    • صاحب منصبان
    • صندلی یا نیمکت قایق
    • محکمه ی عدالت
    • مسند قضاوت
    • میز زیرین دستگاه
    • میزی که ابزار را روی آن قرار می دهند 0
    • نیم تخت
    • نیمکت دار کردن
    • نیمکتی که بازیکنان رزرو گروه یا تیم روی آن می نشینند
  • ترجمه‌های ایجاد شده الگوریتمی را نشان دهید

ترجمه خودکار " bench " به فارسی

  • Glosbe

    Glosbe Translate
  • Google

    Google Translate

ترجمه با املای جایگزین

BENCH
+ اضافه کردن

انگلیسی-فارسی فرهنگ لغت

  • میز کار نجار که معمولا گیره نجاری بدان بسته شده

Bench noun

A language of Ethiopia [..]

+ اضافه کردن

"Bench" در فرهنگ لغت انگلیسی - فارسی

در حال حاضر ما هیچ ترجمه ای برای Bench در فرهنگ لغت نداریم، شاید بتوانید یکی را اضافه کنید؟ حتماً ترجمه خودکار، حافظه ترجمه یا ترجمه های غیرمستقیم را بررسی کنید.

تصاویر با "bench"

عباراتی شبیه به "bench" با ترجمه به فارسی

  • میز گیره دار
  • (وزنه برداری) بلند کردن وزنه در حال خوابیدن به پشت بر روی نیمکت · پرس سینه
  • (در گردهمایی های مذهبی) نیمکت توبه کنندگان (که در ردیف جلو قرار دارد)
  • حکم بازداشت (صادره از سوی قاضی یا دادگاه)
  • (ورزش - خودمانی) بازیکن نیمکت نشین (ذخیره) که تیم مخالف و داوران را هو می کند
  • (انگلیس - حقوق) · (در اصل) دادگاه عالی حقوق عرف · دادگاه عالی حقوق عرف · هریک از سه شعبه ی دادگاه عالی قضایی
  • گیره رومیزی نجاری یا آهنگری ضبطی دیگر از Bench Vise
  • (مساحی و غیره) انگپایه · سنجه · محک · معیار · معیار سنجش بلندی · نشان · نشان، قاعده کلی، قاعده کلی سر انگشتی
اضافه کردن

ترجمه های "bench" به فارسی در زمینه، حافظه ترجمه