ترجمه "benumbed" به فارسی

کرخ, کرخت, بیحس بهترین ترجمه های "benumbed" به فارسی هستند.

benumbed adjective verb دستور زبان

Simple past tense and past participle of benumb. [..]

+ اضافه کردن

انگلیسی-فارسی فرهنگ لغت

  • کرخ

    adjective

    his even voice filled the hall with weariness, and the people, enfolded by it, sat motionless as if benumbed.

    صدای سنجیدهاش تالار را از ملالتی پر میساخت که حضار را کرخ میگردانید.

  • کرخت

    adjective

    It was like putting out her benumbed hand to regain her hold.

    مثل این بود که دست کرخت و بی حسش را دراز کرده بود تا یک بار دیگر او را بیابد و از آن خود کند.

  • بیحس

    Towards the middle of the Bridge, Cosette, whose feet were benumbed,wanted to walk.

    نزدیک وسط پل، کوزت چون پایش بیحس شده بود خواست راه برود.

  • خدر

    noun
  • ترجمه‌های ایجاد شده الگوریتمی را نشان دهید

ترجمه خودکار " benumbed " به فارسی

  • Glosbe

    Glosbe Translate
  • Google

    Google Translate

عباراتی شبیه به "benumbed" با ترجمه به فارسی

  • (مجازی - در مورد مغز یا فکر یا احساسات) کشتن · بی حس و حال کردن · بی حس کردن · لس کردن · کرخ (کرخت) کردن
اضافه کردن

ترجمه های "benumbed" به فارسی در زمینه، حافظه ترجمه