ترجمه "brush" به فارسی
برس, فرچه, شت بهترین ترجمه های "brush" به فارسی هستند.
brush
verb
noun
دستور زبان
An implement consisting of multiple more or less flexible bristles or other filaments attached to a handle, used for any of various purposes including cleaning, painting, and arranging hair. [..]
-
برس
nounimplement [..]
He laid the letter open on the desk and passed a little brush over its pages.
خرمگس، نامه را روی میز باز کرد و برس کوچی را روی صفحات آن گذراند.
-
فرچه
nounimplement
-
شت
implement
-
ترجمه های کمتر
- مسواک
- قلممو
- نوازش
- لمس
- کنار زدن، یک سو راندن
- خاره
- جاروبک
- خاشاک
- دشتستان
- پرماس
- پرماسیدن
- شقایق
- (امریکا) سرزمین پوشیده از علف وبته های وحشی
- (با برس سیمی) تمیز کردن
- (با قلم مو) رنگ زدن
- (با ملایمت یا به طور تند و سطحی) مالیدن
- (برق) زغال
- (به طور سطحی و ملایم) لمس کردن
- (خودمانی) رجوع شود به brushoff
- (مسواک یا برس و غیره) زدن
- با شتاب حرکت کردن
- تماس سطحی
- تند جنبیدن
- جاروبک 2
- جاروبک زنی
- خاره زدن
- خاره زنی
- خاشاکزار 0
- دم نرم و فرچه مانند (به ویژه دم روباه) 1
- رجوع شود به brushdischarge 3
- رجوع شود به brushwood
- رجوع شود به brushwork
- رزم کوتاه و سریع
- زد و خورد کوتاه
- ضربه ی ملایم
- فرچه (و هر وسیله ای که سر آن دسته ای مو داشته باشد)
- قلم مو
- ماهوت پاک کن
- نزاع زودگذر
- نوازش دادن
-
ترجمههای ایجاد شده الگوریتمی را نشان دهید
ترجمه خودکار " brush " به فارسی
-
Glosbe Translate
-
Google Translate
تصاویر با "brush"
عباراتی شبیه به "brush" با ترجمه به فارسی
-
الياف جارویی · الیاف فرچهای
-
قلممو
-
کاستن · کنار زدن
-
مسواك
-
اوكاليپتوس مجنون · جنس شیشهشور · کالیستمون
-
تازه کردن · جلا دادن · صیقل دادن · واکس زدن · گرد کردن
-
کانگوروی پا زرد
-
اسباب زنبورداري · استخراجكنندههاي عسل · بخشهاي كندو · تجهیزات کندو · جداكنندههاي زنبور ملكه · شانهاي ثابت · مزارع كندو
اضافه کردن مثال
اضافه کردن