ترجمه "dispatch" به فارسی

اعزام, ارسال, مخابره بهترین ترجمه های "dispatch" به فارسی هستند.

dispatch verb noun دستور زبان

To send a shipment with promptness. [..]

+ اضافه کردن

انگلیسی-فارسی فرهنگ لغت

  • اعزام

    I suppose I shouldn't share this either, but agents have been dispatched.

    فکر کنم نبايد اين رو هم بگم ، ولي مأمورها اعزام شدم.

  • ارسال

  • مخابره

  • ترجمه های کمتر

    • فرستادن
    • نابود کردن
    • گزارش
    • سرعت
    • خبر
    • پیک
    • فوریت
    • کشتن
    • شتاب
    • حمل
    • پیام
    • taraabaar
    • اگهگان
    • فرستش
    • نادرنگی
    • محموله
    • (با شتاب و معمولا به ماموریت) گسیل
    • (باشتاب) پایان دادن
    • (باشتاب) گسیل کردن
    • (عامیانه - با شتاب و تا ته) خوردن
    • ابلاغ رسمی
    • اعزام کردن
    • بالا - کشیدن
    • بقتل رساندن
    • به انجام رساندن
    • تمام کردن
    • ذبح کردن
    • راهی سازی
    • راهی کردن
  • ترجمه‌های ایجاد شده الگوریتمی را نشان دهید

ترجمه خودکار " dispatch " به فارسی

  • Glosbe

    Glosbe Translate
  • Google

    Google Translate

ترجمه با املای جایگزین

Dispatch
+ اضافه کردن

انگلیسی-فارسی فرهنگ لغت

  • ارسال کردن

    Cat Shannon dispatched a series of letters from his Genoa hotel.

    شانون یک سری نامه از هتلش در جنوآ ارسال کرد.

عباراتی شبیه به "dispatch" با ترجمه به فارسی

اضافه کردن

ترجمه های "dispatch" به فارسی در زمینه، حافظه ترجمه