ترجمه "distant" به فارسی
دور, سرد, دوردست بهترین ترجمه های "distant" به فارسی هستند.
distant
adjective
دستور زبان
emotionally unresponsive or unwilling to express genuine feelings [..]
-
دور
adjectivefar off
Soon the white form of the Lady was small and distant.
به زودی هیئت سفید بانو، کوچک و دور شد.
-
سرد
adjectiveI mean, it's fine, but I just feel like he's been distant lately.
ولی حس می کنم اخیراً باهام سرد شده
-
دوردست
He thought he heard the sweet distant sound of bells.
میپنداشت که آواز نرم و دوردست ناقوس را میشنود.
-
ترجمه های کمتر
- بعید
- دیرآشنا
- نچسب
- (از نظر رابطه یا خویشی) دور
- (در برخورد با دیگران) سرد
- از جای دور
- از دور
- فاصله دار
- وابسته به جاهای دور
-
ترجمههای ایجاد شده الگوریتمی را نشان دهید
ترجمه خودکار " distant " به فارسی
-
Glosbe Translate
-
Google Translate
اضافه کردن مثال
اضافه کردن