ترجمه "entangled" به فارسی
درهم, گرفتار, گره دار بهترین ترجمه های "entangled" به فارسی هستند.
entangled
adjective
verb
دستور زبان
Simple past tense and past participle of entangle. [..]
-
درهم
like a hare a long entanglement of tracks.
مانند خرگوشی ردپایش را درهم آمیخت.
-
گرفتار
Much too important a person to be entangled with a penniless country doctor like yourself.
با يک دکتر روستايي بي پول مثل شما گرفتار بشه
-
گره دار
-
ترجمه های کمتر
- گیرافتاده
- گیرامده
- گیرکرده
-
ترجمههای ایجاد شده الگوریتمی را نشان دهید
ترجمه خودکار " entangled " به فارسی
-
Glosbe Translate
-
Google Translate
عباراتی شبیه به "entangled" با ترجمه به فارسی
-
درهمتنیدگی کوانتومی
-
اشفتگی · پیچ · گرفتاري · گرفتاری · گره · گیر · گیرامدگی
-
(اشکال و دردسر و غیره) گرفتار کردن · (در شاخ و برگ یا تور یا ریشه های زیرآبی و غیره) گیرانداختن · (ریسمان و گیسو) گوراندن · آشفتن · دامنگیر کردن · درهم پیچاندن · درگیر کردن · دچار کردن · سردرگم کردن · هاج کردن (هاژ کردن) · گریبانگیر شدن · گیج کردن
اضافه کردن مثال
اضافه کردن