ترجمه "fatigue" به فارسی

خستگی, فرسودگی, زحمت بهترین ترجمه های "fatigue" به فارسی هستند.

fatigue verb noun دستور زبان

A weariness caused by exertion; exhaustion. [..]

+ اضافه کردن

انگلیسی-فارسی فرهنگ لغت

  • خستگی

    noun

    weakening of a material caused by repeatedly applied loads

    Cosette followed him without difficulty. She no longer felt any fatigue.

    کوزت بیزحمت با او راه میپیمود. دیگر احساس خستگی نمیکرد.

  • فرسودگی

    noun

    And there are some charity workers who call this compassion fatigue.

    بعضی از کارمندانِ موسسات خیریه، این وضعیت را، "شفقت فرسودگی" نامیده اند.

  • زحمت

    noun

    I reasoned thus money, time, and fatigue are nothing

    آلبر گفتهاند که پول و وقت و زحمت چیزی نیستند.

  • ترجمه های کمتر

    • رنج
    • خرحمالی
    • ستوهیدن
    • واماندن
    • یگتسخ
    • ماندگی
    • رخوت
    • گیرودار
    • (آنچه که سبب خستگی شود) کار سخت
    • (ارتش) جامه ی بیگاری
    • (ارتش) کار و بیگاری (fatigue duty هم می گویند)
    • (ارتش) کار و بیگاری کردن
    • (تنکرد شناسی) ستوهش (کاهش کنش وری سازواره در اثر انگیزش مکرر)
    • (فلز شناسی) فرسودگی (تمایل فلز و سایر مصالح به ترک برداشتن و شکستن در اثر گذشت زمان و اعمال فشار)
    • ازکار انداختن
    • بیگار جامه
    • خسته شدن
    • خسته کردن
    • خسته کردن یا شدن
    • خسته کننده
    • خستگی (پزشکی)
    • ستوهاندن (سازواره)
    • سخت کار کردن
    • فرسوده شدن
    • فرسوده شدن یاکردن فلز و غیره
    • لباس (یا اونیفرم) خدمت (fatigue clothes هم می گویند)
    • وامانده کردن
    • کسل شدن
  • ترجمه‌های ایجاد شده الگوریتمی را نشان دهید

ترجمه خودکار " fatigue " به فارسی

  • Glosbe

    Glosbe Translate
  • Google

    Google Translate

عباراتی شبیه به "fatigue" با ترجمه به فارسی

اضافه کردن

ترجمه های "fatigue" به فارسی در زمینه، حافظه ترجمه