ترجمه "finger" به فارسی

انگشت, انگشد, انگشته بهترین ترجمه های "finger" به فارسی هستند.

finger verb noun دستور زبان

(anatomy) One of the long extremities of the hand. Sometimes excludes the thumb. [..]

+ اضافه کردن

انگلیسی-فارسی فرهنگ لغت

  • انگشت

    noun

    extremity of the hand [..]

    I run my index finger round one of the larger patches near the centre, thinking.

    انگشت اشارهام را اطراف لکه بزرگ تری، نزدیک وسط پنجره حرکت میدهم و فکر میکنم.

  • انگشد

    noun

    extremity of the hand

  • انگشته

    He made a hooting noise and waved his fingers in front of his eyes.

    صدایی شبیه جغد از دهانش خارج شد و بعد انگشته ایش را درمقابل چشمهایش تکان داد.

  • ترجمه های کمتر

    • پنجه
    • شاخ
    • رقم
    • angosht
    • انگشتک
    • بادامه
    • تشگنا
    • زبانه
    • عدد
    • (با: out یا across و غیره) مانند انگشت بودن
    • (موسیقی) با انگشت نواختن
    • (مکانیک - زبانه یا انگشته ای که با بخش دیگری به تماس در می آید و آن را به حرکت در می آورد) انگشتی
    • (نادر) کش رفتن
    • اشاره کردن
    • انگشت دست
    • انگشت دستکش
    • انگشت زدن
    • انگشت زدن به
    • انگشت نما کردن
    • انگشت وار
    • انگشت کاری کردن
    • انگولک کردن
    • با انگشت لمس کردن
    • با انگشت نشان دادن
    • بلند کردن
    • بیرون زدن یا جلو رفتن (مثل خشکی در دریا)
    • معرفی کردن
    • معیار اندازه گیری عامیانه
    • ناخنک زدن به
    • هرچیز انگشت مانند (از نظر شکل یا کار)
  • ترجمه‌های ایجاد شده الگوریتمی را نشان دهید

ترجمه خودکار " finger " به فارسی

  • Glosbe

    Glosbe Translate
  • Google

    Google Translate

ترجمه با املای جایگزین

Finger proper

A surname. [..]

+ اضافه کردن

"Finger" در فرهنگ لغت انگلیسی - فارسی

در حال حاضر ما هیچ ترجمه ای برای Finger در فرهنگ لغت نداریم، شاید بتوانید یکی را اضافه کنید؟ حتماً ترجمه خودکار، حافظه ترجمه یا ترجمه های غیرمستقیم را بررسی کنید.

FINGER
+ اضافه کردن

"FINGER" در فرهنگ لغت انگلیسی - فارسی

در حال حاضر ما هیچ ترجمه ای برای FINGER در فرهنگ لغت نداریم، شاید بتوانید یکی را اضافه کنید؟ حتماً ترجمه خودکار، حافظه ترجمه یا ترجمه های غیرمستقیم را بررسی کنید.

تصاویر با "finger"

عباراتی شبیه به "finger" با ترجمه به فارسی

  • انگشت انگشتر · انگشت حلقه · انگشت دوم
  • انگشت کوچک · انگشت کوچک (دست) · کلیک
  • (تاس و لگن دستشویی) تاس (برای شستن انگشتان سر میز خوراک)
  • (خوراکی که باید با انگشت خورد مانند مزه ی برخی مشروب ها یا مرغ سرخ کرده) خوراک انگشتی · Fingerfood · با دست خوردنی · گزک
  • کسی که چیزها از دستش میافتد
  • (معمولا باهایفن) دارای انگشت (به تعداد یا نوع بخصوص) · (گیاه شناسی) انگشتی · انگشت دار · انگشت سان
  • انگشت
  • (خودمانی) تمایل به چیز بلند کردن · دزدی · دله دزدی
اضافه کردن

ترجمه های "finger" به فارسی در زمینه، حافظه ترجمه