ترجمه "fingered" به فارسی

(معمولا باهایفن) دارای انگشت (به تعداد یا نوع بخصوص), (گیاه شناسی) انگشتی, انگشت دار بهترین ترجمه های "fingered" به فارسی هستند.

fingered adjective verb دستور زبان

Simple past tense and past participle of finger. [..]

+ اضافه کردن

انگلیسی-فارسی فرهنگ لغت

  • (معمولا باهایفن) دارای انگشت (به تعداد یا نوع بخصوص)

  • (گیاه شناسی) انگشتی

  • انگشت دار

    No fingers, just mangled lumps of flesh at the ends.

    انگشت ندارند، فقط در انتهای هر کدام قلنبههایی گوشت زخمی و لت و پار شده میبینم.

  • انگشت سان

  • ترجمه‌های ایجاد شده الگوریتمی را نشان دهید

ترجمه خودکار " fingered " به فارسی

  • Glosbe

    Glosbe Translate
  • Google

    Google Translate

عباراتی شبیه به "fingered" با ترجمه به فارسی

  • انگشت انگشتر · انگشت حلقه · انگشت دوم
  • انگشت کوچک · انگشت کوچک (دست) · کلیک
  • (تاس و لگن دستشویی) تاس (برای شستن انگشتان سر میز خوراک)
  • (خوراکی که باید با انگشت خورد مانند مزه ی برخی مشروب ها یا مرغ سرخ کرده) خوراک انگشتی · Fingerfood · با دست خوردنی · گزک
  • کسی که چیزها از دستش میافتد
  • انگشت
  • (خودمانی) تمایل به چیز بلند کردن · دزدی · دله دزدی
  • تابلو یا عکسی که بدین طریق نقاشی شده است · نقاشی انگشتی (بجای قلم مو و غیره انگشت به کار برده می شود)
اضافه کردن

ترجمه های "fingered" به فارسی در زمینه، حافظه ترجمه