ترجمه "flat" به فارسی

صاف, مسطح, هموار بهترین ترجمه های "flat" به فارسی هستند.

flat adjective verb noun adverb دستور زبان

Having no variations in altitude. [..]

+ اضافه کردن

انگلیسی-فارسی فرهنگ لغت

  • صاف

    adjective

    having no variations in altitude

    The answer is cuddly soldiers with big flat noses.

    جواب میشه سربازهای نرمالو با بینی های بزرگ صاف.

  • مسطح

    adjective

    having no variations in altitude

    She showed him an Eastern town with flat roofs and cupolas and minarets.

    شهری شرقی با پشتبامهای مسطح، گند بها و منارهها را به وی نشان داد.

  • هموار

    adjective

    having no variations in altitude

    Just sweeping, lightly timbered grasslands as flat as a board.

    علف زار کمدرختی که مثل تختهای هموار بود.

  • ترجمه های کمتر

    • پنچر
    • بمل
    • هامون
    • جلگه
    • آپارتمان
    • یکنواخت
    • بی مزه
    • تخت
    • روی
    • صافی
    • ثابت
    • پهنه
    • کاملا
    • رک
    • درازکش
    • دمرو
    • ناگهان
    • مسطّح
    • دمر
    • قطعی
    • ملایم
    • صریح
    • مطلق
    • لوس
    • اشکوبه
    • کامل
    • درست
    • راکد
    • نامشخص
    • متراکم
    • حصیری
    • بلامقدمه
    • متورق
    • ناروشن
    • ناگیرا
    • پرنیخ
    • کالار
    • کساد
    • پایاب
    • موکد
    • مفلس
    • گنگ
    • مبهم
    • مک
    • مثبت
    • پاک
    • (آشامیدنی که در اثر ماندن گاز خود را از دست داده است) مانده
    • (آوا شناسی و زبان شناسی) تخت
    • (بازرگانی) بی بهره
    • (به پشت یا روی سینه) خوابیده
    • (بیش از حد) زیر
    • (بیشتر در انگلیس) آپارتمان
    • (دارای مسیر مستقیم) سرراست
    • (در مورد رنگ) بی جلا
    • (دستور زبان) بدون : to
    • (صاف و مسطح کردن) پهنیدن
    • (عامیانه) بی پول
    • (عکاسی و عکس) تار
    • (قرض) الحسنه
    • (لاستیک اتومبیل و دوچرخه و غیره) کم باد
    • (معمولا جمع) زمین هموار
    • (موسیقی) بمل
    • (نقاشی و هنر) بی ژرفا
    • (کفش) پاشنه کوتاه
    • آب کم ژرفا
    • آس و پاس 4
    • ابتل 3
    • ابرگرفته 2
    • این صدا: ا(مانند a در had یا hat) 8
    • این نشان : b (به معنی : نیم گام زیرتر)
    • بدون بهره، ثابت، یکنواخت
    • بدون نشان مصدری (مانند: مجبورشان خواهم کرد که بپردازند I will make them pay)
    • بدون پایان تصریفی
    • بمل کردن یا شدن 7
    • به خاک افتاده
    • به کلی
    • بی انحنا
    • بی باد
    • بی بو و خاصیت
    • بی تغییر
    • بی روح 1
    • بی سایه روشن
    • بی عمق
    • بی نمک
    • بی پاشنه
    • بی پساویز (به ویژه در مورد قیدهایی که ly- نمی گیرند مثلا: او تند راند he drove fast) 6
    • بی پستی و بلندی
    • بی چون و چرا
    • بی چیز
    • بی کم و کاست
    • تایر پنچر
    • تخت شدن یا کردن (رجوع شود به flatten)
    • تیغه 1
    • خسته کننده
    • خط سیر کشیده
    • خنک 0
    • دراز به دراز 9
    • دراز کشیده
    • درهم برهم
    • رجوع شود به flatcar 4
    • زمین باتلاقی
    • زمین صاف
    • زمین پست 2
    • زیرتر از آنچه که باید باشد
    • سنگ صاف
    • صاف و پوست کنده
    • صفحه مانند
    • فشرده
    • مات 5
    • مسیر کشیده
    • ملال انگیز
    • موازی با
    • نازک و مسطح
    • ناغافل 0
    • هرچیز تخت
    • هرچیز مسطح
    • هم سطح با
    • ورقه مانند
    • پنچر 3
    • چند اتاق در یک طبقه از ساختمان
    • کرک شده
    • کسالت آور
    • کم ارتفاع
    • گسترده روی زمین
  • ترجمه‌های ایجاد شده الگوریتمی را نشان دهید

ترجمه خودکار " flat " به فارسی

  • Glosbe

    Glosbe Translate
  • Google

    Google Translate

تصاویر با "flat"

عباراتی شبیه به "flat" با ترجمه به فارسی

اضافه کردن

ترجمه های "flat" به فارسی در زمینه، حافظه ترجمه