ترجمه "flinch" به فارسی

مضایقه, رمیدن, چندش بهترین ترجمه های "flinch" به فارسی هستند.

flinch verb noun دستور زبان

A reflexive jerking away. [..]

+ اضافه کردن

انگلیسی-فارسی فرهنگ لغت

  • مضایقه

    noun
  • رمیدن

    noun
  • چندش

  • ترجمه های کمتر

    • (از ترس) عضلات خود را منقبض کردن
    • (از شدت درد یا ترس) خود را عقب کشیدن
    • (از کار خطرناک یا مشکل و غیره) روی گرداندن
    • به خود لرزیدن
    • بی اثر بودن
    • جا خوردن
    • شانه خالی کردن
    • فنری بودن
    • چروک شدن
    • یکه خوردن
  • ترجمه‌های ایجاد شده الگوریتمی را نشان دهید

ترجمه خودکار " flinch " به فارسی

  • Glosbe

    Glosbe Translate
  • Google

    Google Translate
اضافه کردن

ترجمه های "flinch" به فارسی در زمینه، حافظه ترجمه