ترجمه "frigidness" به فارسی
خنکی, سردی بهترین ترجمه های "frigidness" به فارسی هستند.
frigidness
noun
دستور زبان
The state of being frigid; frigidity; coldness. [..]
-
خنکی
-
سردی
As for the cleanliness which hit him in the face, it wasn't cleanliness, so much as bareness, frigidity; a thing that had to be.
و تمیزی ای هم که توی چشم میزد تمیزی نبود، بیشتر برهنگی بود، سردی؛ چیزی که بایست میبود.
-
ترجمههای ایجاد شده الگوریتمی را نشان دهید
ترجمه خودکار " frigidness " به فارسی
-
Glosbe Translate
-
Google Translate
عباراتی شبیه به "frigidness" با ترجمه به فارسی
-
خاكهاي شمالگان · خاکهای قطبی
-
خنکی · سردی
-
(جغرافی) بخش یخ زده · ناحیه ی منجمد (هر یک از دو بخش زمین که بین دایره ی قطبی و قطب شمال و بین دایره ی قطبی و قطب جنوب قرار دارد)
-
(بسیار) سرد · (زن - از نظر جنسی) سرد مزاج · (شخصیت و رفتار) سرد · بستناک · خشک و نا دوست وار · سجیده · سرد و بی احساس · فسرده · منجمد · ناانگیز · یخ زده
اضافه کردن مثال
اضافه کردن