ترجمه "fundamental" به فارسی

اساسی, بنیادی, اولیه بهترین ترجمه های "fundamental" به فارسی هستند.

fundamental adjective noun دستور زبان

A leading or primary principle, rule, law, or article, which serves as the groundwork of a system; essential part, as, the fundamentals of linear algebra. [..]

+ اضافه کردن

انگلیسی-فارسی فرهنگ لغت

  • اساسی

    adjective

    What Ataturk realized actually is two very fundamental things.

    چیزی که آتاتورک فهمید، دو نکته ی خیلی اساسی بود.

  • بنیادی

    adjective

    pertaining to the foundation or basis; serving for the foundation

    Well, what the Higgs does is, it gives mass to the fundamental particles.

    خب کاری که هیگز میکنه اینه که به ذرات بنیادی جرم میده.

  • اولیه

    adjective

    These fundamental causes I don't know, but they must be known to you.

    این موجبات اولیه را من نمیشناستم، اما شما باید آنها را بشناسید.

  • ترجمه های کمتر

    • زیرین
    • اصلی
    • ابتدایی
    • مهمترین
    • بنيادى
    • مرکزی
    • مهند
    • اهم
    • بدوی
    • مقدماتی
    • (فیزیک) زیرترین بسامد هر چیز (مثلا تار ویولن یا ستونی ازهوا)
    • (موسیقی) زیرترین آوا یا آهنگ یک آکورد
    • آهنگ بنیادی
    • پایه ای
  • ترجمه‌های ایجاد شده الگوریتمی را نشان دهید

ترجمه خودکار " fundamental " به فارسی

  • Glosbe

    Glosbe Translate
  • Google

    Google Translate

عباراتی شبیه به "fundamental" با ترجمه به فارسی

اضافه کردن

ترجمه های "fundamental" به فارسی در زمینه، حافظه ترجمه