ترجمه "giddy" به فارسی
گیج, احمق, بی دقت بهترین ترجمه های "giddy" به فارسی هستند.
giddy
adjective
verb
دستور زبان
dizzy, feeling dizzy or unsteady and as if about to fall down [..]
-
گیج
adjectiveI was giddy from staring down at the terrace.
از خیره شدن به پایین در بهار خواب گیج شده بودم.
-
احمق
noun -
بی دقت
-
ترجمه های کمتر
- دوار
- منگ
- سرخوش
- سرمست
- متزلزل
- بوالهوس
- هوسباز
- متلون
- چرخان
- بی ثبات
- بی فکر
- بی ملاحظه
- بی وفا
- تلو تلو خوردن
- حواس پرت
- دارای سرگیجه
- سر بهوا
- سرگیجه آور
- سرگیجه گرفتن
- گردنده به دور خود
- گیج کردن یا شدن
- گیج کننده
-
ترجمههای ایجاد شده الگوریتمی را نشان دهید
ترجمه خودکار " giddy " به فارسی
-
Glosbe Translate
-
Google Translate
عباراتی شبیه به "giddy" با ترجمه به فارسی
-
بی فکری · دوار سر · دوران · سرگیجه · گیجی
اضافه کردن مثال
اضافه کردن