ترجمه "illustration" به فارسی
تصویر, تصویرسازی, مثال بهترین ترجمه های "illustration" به فارسی هستند.
The act of illustrating; the act of making clear and distinct; education; also, the state of being illustrated, or of being made clear and distinct. [..]
-
تصویر
nounWhat a novel illustration of the tender laws of England!
این چه تصویر گویائی از مهر و محبت قوانین انگلستان نسبت به فقرا و تهیدستان است!
-
تصویرسازی
depiction made by an artist
And then something happened. A great illustration of it.
و سپس چیزی رخ داد. یک تصویرسازی عالی از این رویداد.
-
مثال
nounSo let me try to illustrate their findings with an example.
بنابراین بگذارید دریافتهای آنها این را با یک مثال نشان دهم.
-
ترجمه های کمتر
- مورد
- توضیح
- مثل
- شرح
- عکس
- نمونه
- بنگار
- دیماس
- فرتور
- روشنگری
- نگاره
- وهله
- شاهد
- لحظه
- بیان (از راه مثال و غیره)
- شرح حال
- نخش گزاری
- نخشبه (چیز آذینی و روشنگر)
-
ترجمههای ایجاد شده الگوریتمی را نشان دهید
ترجمه خودکار " illustration " به فارسی
-
Glosbe Translate
-
Google Translate
ترجمه با املای جایگزین
-
مثال
nounIllustrate how a new disciple may be taught the command to show love.
با مثال نشان دهید که شاگرد چگونه میتواند فرمان محبت به دیگران را یاد گرفته حفظ کند.
-
تصوير
with illustration, with photos. And we had fun.
با تصوير، با عکس امتحان میکردیم. و لذت می بردیم.
تصاویر با "illustration"
عباراتی شبیه به "illustration" با ترجمه به فارسی
-
(کسی که برای مجله و غیره تصویر می سازد) فرتورگر · تصویرگر · روشنگر · نشان دهنده · نقش گذار
-
توضیح داده شده
-
مرد مصور
-
مصداق، گواه، حجت
-
اثبات کننده · بنگاره · بیانگر · توضیحی · دیماسی · روشنگر · نخش · نشان دهنده · گزاره · گویا
-
با عکس یا مثال · چنانکه روشن سازدیا توضیح دهد
-
(با آوردن مثال و غیره) بیان کردن · (عکس و تصویر را) تفسیر یا تزیین کردن · (مجهور) پرنور کردن · (مطلبی را) روشن کردن · (مهجور) آگاهاندن · (مهجور) نامدار کردن · (کتاب) مصور کردن · بنگارکردن · توضیح دادن · دیماساندن · روشندل کردن · شهره کردن · فرتوردار کردن · مزین شدن · مصور کردن · نخش گذاری کردن · نشان دادن · نورانی کردن
-
تصویر ساز مد