ترجمه "interface" به فارسی
رابط, واسط, (با دسته یا گروه یا رشته ی علمی دیگر و غیره) هم کنش کردن بهترین ترجمه های "interface" به فارسی هستند.
interface
verb
noun
دستور زبان
The point of interconnection between two entities. [..]
-
رابط
nounpoint of interconnection between entities [..]
If we can get the playback interface to work.
اگه بتونیم رابط بازپخشی رو به کار بگیریم
-
واسط
point of interconnection between entities
and you can think of it as an enormous touch interface.
و میتوانید به چشم یک واسط لمسی غول آسا به آن نگاه کنید.
-
(با دسته یا گروه یا رشته ی علمی دیگر و غیره) هم کنش کردن
-
ترجمه های کمتر
- (دوزندگی) لایی گذاشتن (برای کلفت کردن و شخ نگاه داشتن سرشانه ها و یقه و غیره)
- (سطحی که حد فاصل میان دو فضا یا ماده است) هم رخگاه
- رابط (رایانش)
- فاصل (مکان یا وسیله ی فعل وانفعال دو دسته یا رشته علمی یا گروه یا سیستم و غیره) هم کنشگاه
- میان رویه
- میان پهنه
- هم رخی کردن
- هم کنشگر
- پارچه ی مویی گذاشتن لای جامه
- پهنه ی مرزی
-
ترجمههای ایجاد شده الگوریتمی را نشان دهید
ترجمه خودکار " interface " به فارسی
-
Glosbe Translate
-
Google Translate
ترجمه با املای جایگزین
Interface
-
تعامل
عباراتی شبیه به "interface" با ترجمه به فارسی
-
رابط بخش مؤلفه ای
-
نمایش کاربر صوتی
-
استفاده از رابط کاربر گرافیکی و گرافیک
-
رابط سخت افزار
-
رابط برنامهنویسی نرمافزار
-
پدیدههای همکنشگاه
-
رابط برنامه نویسی برنامه پیام رسانی
-
زبان توصیف واسط
اضافه کردن مثال
اضافه کردن