ترجمه "lively" به فارسی

سرزنده, زنده, شاد بهترین ترجمه های "lively" به فارسی هستند.

lively adjective noun adverb دستور زبان

Full of life; energetic. [..]

+ اضافه کردن

انگلیسی-فارسی فرهنگ لغت

  • سرزنده

    adjective

    She must be very lively, and have hazle eyes.

    باید سرزنده باشد، چشمهای عسلی هم داشته باشد.

  • زنده

    adjective

    I'll never forget him as long as I live.

    تا زمانی که زنده ام او را فراموش نخواهم کرد.

  • شاد

    adjective

    Do you want May to live on happily?

    ميخواي " ماي " شاد زندگي کنه ؟

  • ترجمه های کمتر

    • زنده دل
    • خوش
    • شاداب
    • شوخ
    • تند
    • فعال
    • خوشحال
    • پرهیجان
    • شنگول
    • داغ
    • جهشمند
    • جهمند
    • دلگشا
    • ملنگ
    • پرکنش
    • فنری
    • پرتلاش
    • شورانگیز
    • (باد یا نسیم و غیره) تند
    • (رقص و غیره) تند و شاد
    • (رنگ) تند
    • (گوی و توپ و غیره) جهنده
    • با سرزندگی
    • خوشحال کننده
    • سبک دل
    • شادی انگیز
    • هیجان انگیز
    • پر زور
    • پر نیرو
    • پرجوش و خروش
  • ترجمه‌های ایجاد شده الگوریتمی را نشان دهید

ترجمه خودکار " lively " به فارسی

  • Glosbe

    Glosbe Translate
  • Google

    Google Translate

ترجمه با املای جایگزین

Lively proper

A surname.

+ اضافه کردن

"Lively" در فرهنگ لغت انگلیسی - فارسی

در حال حاضر ما هیچ ترجمه ای برای Lively در فرهنگ لغت نداریم، شاید بتوانید یکی را اضافه کنید؟ حتماً ترجمه خودکار، حافظه ترجمه یا ترجمه های غیرمستقیم را بررسی کنید.

عباراتی شبیه به "lively" با ترجمه به فارسی

  • هزینه زندگی
  • (زیست شناسی) آزادزی (که انگل یا هم زیست گر نیست و مستقل زیست می کند) · اهل عیش و نوش · خوش گذران · شکم باره · عشرت طلب
  • (آتش و غیره) افروخته · (سنگ و مواد کانی) استخراج نشده · (مکانیک) گردانگر · (هنوز) نسوخته · (هوا) تازه · (ورزش) درحین بازی · (چاپ) صفحه بندی شده · آماده ی چاپ 6 · ارتزاق کردن · با روح · با پیروی از چیزی زیستن · باقیماندن · به حالت طبیعی · به سر بردن · ترکیدنی · تغذیه کردن با · جالب · جان به در بردن · جهشمند · جهمند 2 · خنک · خوب زیستن · خوش بودن · داغ · در خاطره ها ماندن · درحال سوختن · درخشان و گیرا · دوام آوردن · رزمی · زنده · زنده بودن · زنده ماندن · زندگی خود را (به طرز خاص) گذراندن · زندگی کردن (به کمک چیزی) · زیستن در · ساکن بودن در · سرزنده · سوزان · سکونت کردن · طبق چیزی زندگی کردن · عمر کردن · فعال · ماوا داشتن در · مشغول بازی · منزل داشتن · نابرهیخته 1 · نیرو رسان 5 · هجاک · پاک 3 · پراشتیاق · پرانرژی · پویا · کنشور · گرم · گیرا · گیرنده 0
اضافه کردن

ترجمه های "lively" به فارسی در زمینه، حافظه ترجمه